مکید
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مکید. [ م ُ ] (ع ص ) کیدکننده . (غیاث ) (آنندراج ) : چونکه یوسف سوی او می ننگرید خانه را پر نقش خود کرد آن مکید. مولوی .
مکید. [ م َ ] (ع مص ) بد سگالیدن . مکیدة. (منتهی الارب ). کید. مکیدة. (ناظم الاطباء) : چونکه عاجز شد ز صد گونه مکید چون زنان او چادری بر سر کشید. مولوی (مثنوی چ نیکلسن ج ٦ ص ٣٨٢٤). نیست باطل هرچه یزدان آفرید از غضب وز حلم و از نصح و مکید. مولوی . و رجوع به مکیدة شود.