مکو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مکو. [ م َ ](اِخ ) قریه ای است در شش فرسنگ و نیمی میانه ٔ شمال ومغرب خنج . (فارسنامه ٔ ناصری ). رجوع به مکویه شود.
مکو. [ م َ ] (اِ) به واو مجهول، افزاری است جولاهگان را که ماشوره در میان آن نصب کنند و جامه بافند .(برهان ). همان ماکو، که ماشوره در میان آن کرده جامه بافند. مکوک . (آنندراج ). ابزاری مر جولاهگان را که ماشوره را در میان آن نصب کرده جامه بافند و ماکو نیز گویند. (ناظم الاطباء). در اراک (سلطان آباد) ماکو، آلتی در چرخهای خیاطی که قرقره ٔ فلزی را در آن جا دهند و زیر سوزن چرخ در محل مخصوص جا دهند. (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : نفرین کنم زدرد فعال زمانه را کو داد کبر و مرتبت این کوفشانه را آن را که با مکوی و کلابه بود شمار بربط کجا شناسدو چنگ و چغانه را. شاکر بخاری (ازیادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مکوک و ماکو شود.
مکو. [ م َک ْوْ ] (ع مص ) شخولیدن یعنی بانگ کردن . (دهار). شخیوه کردن یعنی بانگی که از میان دو لب بیرون آید چون آواز سرنا. (ترجمان القرآن ). مُکاء. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به مکاء شود. ◄ (اِ) سوراخ روباه و خرگوش و مانند آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ج، امکاء. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).