مکنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ کَ نا) [ ع. ] (اِمف.) کُنیه داده شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ کَ نا) [ ع. ] (اِمف.) کُنیه داده شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مکنی . [ م َ نی ی ] (ع ص ) در کنایه، لفظی که لازم معنی آن اراده شده باشد چنانکه در مثال : این فصول با اشتر دراز گردن و بالا کشیده بگفتند. از «درازگردن » و «بالا کشیده » حمق اراده شده است و بنابراین این دو کلمه مکنی است . - مکنی عنه ؛ معنایی که از مکنی اراده گردد. در مثال بالا «حمق » مکنی عنه است . و رجوع به کنایه شود.
مکنی . [ م ُ ک َن ْ نا / م َ نی ی ] (ع ص ) کنیت نهاده شده . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). کنیه داده شده . کنیه گذاشته . کنیت نهاده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مکنی به فلان ؛ صاحب کنیه ٔ فلان . (یادداشت ایضاً).