مکناس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مکناس . [ م ِ ] (ع اِ) جاروب . (غیاث ) (آنندراج ) : فرش بی فراش پیچیده شده خانه بی مکناس روبیده شده . مولوی .
مکناس . [ م ِ ] (اِخ ) شهری است در مغرب که در آن کارخانه های دباغی پوست و پارچه بافی دایر است . (از المنجد). شهری است در مراکش، در جنوب غربی فاس که ٠٠٠، ١٨٥ تن سکنه دارد و عمارت «باب المنصور» با دیوارها و درهای بسیار زیبا و عالی در آنجاست . (از لاروس ). و رجوع به مکناسة شود.