مکفر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ کَ فَّ) [ ع. ] (اِمف.)<BR>۱- کافر خوانده شده.<BR>۲- کفاره داده شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ کَ فَّ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- کافر خوانده شده. ۲- کفاره داده شده.
(مُ کَ فِّ) [ ع. ] (اِفا.) ۱- نسبت کفر - دهنده به کسی. ۲- کفاره دهنده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مکفر. [ م ُ ک َف ْ ف ِ ] (ع ص ) مرد سلاح پوش .(منتهی الارب ) (آنندراج ). مرد سلاح پوشیده . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ کافرخواننده کسی را. (غیاث ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). آنکه کسی را کافر می خواند و تکفیر می کند آن را. (ناظم الاطباء). تکفیرکننده . ◄ کفاره دهنده . (غیاث ) (آنندراج ). کفاره کننده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مکفر. [ م ُ ک َف ْ ف َ ] (ع ص ) ناسپاس کرده شده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نیکوکاری که نعمت او را سپاس نکنند. (از اقرب الموارد). ◄ مرد نیک استوارکرده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ فروگرفته شده در آهن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). استوار بسته در آهن . (از اقرب الموارد). ◄ تکفیرشده . کافرخوانده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ کفاره داده شده . و رجوع به تکفیر شود. - یمین غیر مکفر ؛ سوگندی که آن را با کفاره هم نشکنند. سوگند شدید. سوگند لازم : به خاک پای تو گفتم یمین غیر مکفر از آن زمان که بدانستم از یسار یمین را. سعدی . ◄ پوشیده و ناچیز کرده (گناه ) : آن حظ نفس ایشان به برکت صدق و انصاف مغفور و مکفر بود. (مصباح الهدایه چ همایی ص ٢٧٩). ورجوع به تکفیر شود.