مکرم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مکرم . [ م ُ رِ ] (ع ص ) نوازنده و بخشنده .(آنندراج ). اکرام کننده . (ناظم الاطباء) : خار است ز فعل زشت خود خوار خرما ز خوشی چودست مکرم . ناصرخسرو. منعما مکرما خداوندا شاکرند از تو خلق و تومشکور. ابوالفرج رونی . باده خواه و به یاد صاحب نوش صاحب مکرم عدیم مثال . ابوالفرج رونی . مدح خوان تو مکرم شعرا وصف گوی تو معطی احرار. ابوالفرج رونی . قاضی مکرم، که چون فوت صلات ایزدی هست در شرع کرم، فوت صلاتش را قضا. سنائی (دیوان چ مصفا ص ٢١). شادباش ای مکرمی کز حضرت توآرزو هر چه آن نایافته ست از جود تو آن یافته ست . جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ٧٣). مکرم دریا نوال صفدر بدخواه مال خواجه ٔ گیتی گشای صاحب خسرونشان . خاقانی . جاه براهیم بین گشته براهیم وار مکرم اخوان فقر بر سرخوان رضا. خاقانی . حمدوثنا مکرمی را که از حجله ٔ شب تار حجره ٔ خلوت عاشقان پرداخت .(سندبادنامه ص ٢). عالم و عادلتر اهل وجود محسن و مکرم تر ابنای جود. نظامی . شاه مکرم بود فرمودش هزار از زر سرخ و کرامات و نثار. مولوی . - مکرم بی زوال ؛ بخشنده ای که جاویدان است . کنایه از خدای تعالی است : نعمت بزرگتر آنکه منعم بر کمال ومکرم بی زوال او را عمی به ارزانی داشته است چون خداوند عالم ... ابوعلی الحسین . (چهارمقاله چ معین ص ٥).
مکرم . [ م ُ ک َرْ رَ ] (ع ص ) گرامی کرده شده و بزرگ داشته شده . (آنندراج ). گرامی شده و تعظیم شده و توقیر کرده شده و احترام کرده شده و عزیز داشته شده . (ناظم الاطباء). گرامی داشته . گرامی . مُبَجَّل . معظم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : نزدیک کردگارمکرم در پیش شهریار مقرب . مسعودسعد. در خدمت پادشاهان کامران و مکرم یا در میان زهاد قانع و محترم . (کلیله و دمنه ). امثال من مکرم و من سخره ٔ هوان اقران من مرفه و من طعمه ٔ عذاب . رشید وطواط. غرض ذات تو بود ارنه نگشتی بنی آدم به «کرمنا» مکرم . انوری (دیوان چ مدرس رضوی ج ٢ ص ٦٨٢). در خدمتت انبیا مشرف وز حرمتت آدمی مکرم . جمال الدین عبدالرزاق . زندگانی خدر معظم و ستر مکرم مجلس معلی خداوند، و لیة النعم، ملکه ٔ کبری ... ابدالدهر و سجیس اللیالی باد. (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص ١٢٢). هرکدام که صحبت ما اختیار کند عزیز و مکرم است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٨٢). محترم و مکرم بنشاندند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ١٦٤). مثال یافتند که همه با مواطن خویش مکرم و مسلم باز گردند. (مرزبان نامه، ایضاً ص ١٧٣). به سعت جلال این جناب کرم و سده ٔ مکرم پیوستیم ... (مرزبان نامه، ایضاً ص ٢٨١). - مکرم داشتن ؛ گرامی داشتن . مورد تکریم قرار دادن : وی را مکرم بداشت و با منصب و منزلت ارجمند برسانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٤٤٦). لیک موسی را مقدم داشتند ساحران او را مکرم داشتند. مولوی . روز جمعه را که سابع آن ایام است مکرم داشته عید مؤمنان می خوانند. (حبیب السیر چ خیام ج ١ ص ١٣). - مکرم شدن ؛ عزت یافتن . عزیز شدن . بزرگی یافتن : به ز آدمی است و آدمی نام لیک آدم از او شده مکرم . خاقانی . - مکرم کردن ؛ گرامی داشتن . عزیز داشتن : چویزدانت مکرم کرد و مخصوص چنان زی در میان خلق عالم . سعدی . - مکرم گردیدن ؛ گرامی داشته شدن . عزیز شدن : باز عزیز و مکرم گردد. (چهارمقاله چ معین ص ٩٣). ◄ صفت آرند برای ماه شوال : شوال مکرم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ تنزیه نموده شده از معایب . (ناظم الاطباء). ◄ نجیب و باسعادت و بزرگوار و جوانمرد و باسخاوت و بلندمرتبه . (ناظم الاطباء). مرد بخشنده و جوانمرد برای همه . (از ذیل اقرب الموارد).
مکرم . [ م ُ ک َرْ رِ ] (ع ص ) گرامی کننده .(آنندراج ) (از منتهی الارب ). و رجوع به تکریم شود.