مکاتبت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مکاتبت . [ م ُ ت َ / ت ِ ب َ ] (از ع، اِمص ) مکاتبة. نامه نگاری . نامه نویسی . مراسله . یکدیگر را نامه نوشتن : میان امیر مسعود و منوچهربن قابوس والی گرگان و طبرستان پیوسته مکاتبت بود سخت پوشیده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٢٩). گفتند به هیچ وقت ما را با او و او را با ما مکاتبت و مراسلت بوده است ؟ گفت نبوده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤٨). خلعت مصریان بستد... و مکاتبت از پدرم بگسست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧٨). اما به مناسبت فضل با یکدیگر مکاتبت داشتندی . (قابوس نامه ). البته نگذارد که هیچ غباری درفضای مکاتبت از هوای مراسلت بر دامن حرمت مخدوم او نشیند. (چهارمقاله ص ٢١). انبساطی فزوده که خرد آن را موافق مکاتبت نشمرد و ملایم مراسلت نداند. (چهارمقاله ص ٢١). با یکدیگر انسی در محاورت و عیشی در مکاتبت می کردند. (چهارمقاله ص ١١٨). چون دولت مکاتبت با مجلس اسمی میسر شد تواند بود که بر عقیب این دولت دولتی دیگر سانح آید. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ٢٧٦). - مکاتبت داشتن ؛ مکاتبه کردن . نامه نگاری کردن : گفتم که این برادرم راچرا کشتی گفت با مخالفان ملک مکاتبت دارد. (سیاست نامه ). - مکاتبت کردن ؛ نامه نوشتن . نامه نگاری کردن : با خانان ترکستان مکاتبت نکنند... بی واسطه ٔ این خاندان . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩٤). یوسف که خویشتن را به ترکستان افکند و با خانیان مکاتبت کردن گرفته . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٢٥٠). چند فریضه است که چون به بلخ رسم ... پیش خواهم گرفت چون مکاتبت کردن با خانان ترکستان . (تاریخ بیهقی ).