مونس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نِ) [ ع. ] (اِفا.) انس گرفته، همدم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نِ) [ ع. ] (اِفا.) انس گرفته، همدم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مونس . [ ن ِ ] (از ع، ص ) انس دهنده . ◄ انس گرفته . خوگاره . خوگر. (ناظم الاطباء). همراز. (مهذب الاسماء). انیس . مأنوس . همنفس . رفیق . اَنِس . (یادداشت مؤلف ). همدم . (غیاث ) (آنندراج ). آرام دهنده . (آنندراج ) (غیاث ) (دهار). شادکننده . (دهار) : می بر کف من نه که طرب را سبب این است آرام من و مونس من روز و شب این است . منوچهری . خواندن قرآن و زهد و علم و عمل مونس جانند هر چهار مرا. ناصرخسرو. با دل رنجور در این تنگ جای مونس من حب رسول است و آل . ناصرخسرو. مونس جان و دل من چیست تسبیح و قران خاک پای خاطر من چیست اشعار و خطب . ناصرخسرو. هرچیز که در هر دو جهان بسته ٔ آنی آن است تو را در دو جهان مونس و معبود. ناصرخسرو. مونس من همه ستاره بود قاصد من همه صبا باشد. مسعودسعد. مونسم شمع و هر دو تن گریان من ز هجر بت آن ز مهر لگن . مسعودسعد. آباد بر آن شاه که دارد چو تو مونس آباد بر آن شهر که دارد چو تو داور. امیرمعزی . ای یاد تو مونس روانم جز نام تو نیست بر زبانم . نظامی . عدل تو قندیل شب افروز تست مونس فردای تو امروز تست . نظامی . ای غمت روز و شب به تنهایی مونس عاشقان سودایی . عطار. وقت است خوش آن را که بود ذکر تو مونس ور خود بود اندر شکم حوت چو یونس . سعدی (گلستان ). ای مرهم جان و مونس جانم چندین به مفارقت مرنجانم . سعدی . از من جدا مشو که توام نور دیده ای آرام جان و مونس قلب رمیده ای . حافظ. - انیس و مونس شدن ؛ همدم و همراز شدن . همنفس و همنشین گشتن : ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ٔ ما را انیس و مونس شد. حافظ. - مونس آمدن ؛ مونس شدن . همدم و همنفس گشتن : چو تنها بوی گریه ات مونس آید به ویران درون جغد مسعود باشد. ناصرخسرو. و رجوع به ترکیب مونس شدن شود. - مونس شدن ؛ همدم گشتن . همنفس شدن . خوگر و انیس گشتن : گربه دست عالم آید زین عمل بیرون رود کز فواید در وظایف مونس دانا شود. ناصرخسرو. تنها همه شب من و چراغی مونس شده تا به گاه روزم . خاقانی . مونس خسرو شده دستور و بس خسرو و دستور و دگر هیچکس . نظامی .
مونس . [ ن ِ] (اِخ ) دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز، واقع در ٣٤هزارگزی جنوب اهواز با ٤٠٠ تن سکنه . آب آن از چاه و راه آن ماشین رو است . ساکنان از طایفه ٔ هوشیمه هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).
مونس . [ ن ِ ] (اِخ ) مونس الاستاد، مونس خادم، مونس المظفر، امیرالامرای دربار عباسیان معاصر مقتدر باﷲ و القاهر باﷲ بود و القاهر باﷲ به کمک او و ابویعقوب اسحاق نوبختی به خلافت نشست و به دست خود قاهربه قتل رسید. مونس سری بس بزرگ داشت چون مغزش را درآورند شش رطل بغدادی بود. (از تاریخ گزیده صص ٣٤٠-٣٤٣). رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص ٣٧٣ و ٣٧٤ و فهرست خاندان نوبختی و حبیب السیر چ خیام فهرست ج ٢ شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
همنشین، همدم، همدل
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه