مومیایی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مومیایی . (ص نسبی ) منسوب به مومیا. آنچه به مومیا نسبت دارد. ◄ مانند مومیا. ◄ مومیاشده . ◄ (اِ) نام دارویی سیاه مانند قیر و خوپخین . (ناظم الاطباء). مومیا. داروی شکستگی : و از دارابگرد فارس مومیایی خیزد که به همه ٔ جهان جایی دیگر نبود. (حدود العالم ). دل تیره را روشنایی می است که را کوفت تن مومیایی می است . اسدی . مومیایی از آنجا [ دارابجرد ] خیزد از کوهی قطره قطره می چکد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٢٩). مومیایی همه دانند کجا خرج شود هرکجا پشه به پهلو زدن آمد با پیل . انوری . مرا از شکستن چنان درد ناید که از ناکسان خواستن مومیایی . عمادی غزنوی . گر حوادث پشت امیدت شکست اندیشه نیست مومیایی هست مدح صاحب صاحبقران . خاقانی . نخواهم که آرم به کس بر شکست و گر بشکنم مومیاییم هست . نظامی . گرم بشکند گردش سال و ماه مرا مومیایی بس اقبال شاه . نظامی . آن یابم از او به جان فزایی کآزرده میان ز مومیایی . نظامی . در سهی سرو چون شکست آید مومیایی کجا به دست آید. نظامی . تاریک دلم تو روشنایی آزرده تنم تو مومیایی . نظامی . گفت از شکسته ٔ خود مومیایی دریغ نمی باید داشت . افکنده ٔ خود را بر باید داشت . (مرزبان نامه ص ١١٩). جدایی تا نیفتد دوست قدر دوست کی داند شکسته استخوان داندبهای مومیایی را. سعدی . دل خسته ٔ من گرش همتی هست نخواهد ز سنگین دلان مومیایی . حافظ. مجو غیر از شکست از سست عهدان مخواه از موم نفع مومیایی . امیدی . به سنگ حادثه نازم که استخوان مرا چنان شکست که فارغ ز مومیایی کرد. امام قلیخان غارت . - مومیایی پالوده ؛ مومیایی کوه قفر. رجوع به قفر شود. - مومیایی کوهی ؛ مومیایی پالوده . قفر. رجوع به قفر شود. - مومیایی مصنوعی ؛ در اصطلاح شیمی ترکیبی است از موم و تربانتین و قیر. ◄ به مجاز، داروی درد. چاره ساز. شفابخش . وسیله ٔ مداوا.