موم شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موم شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کنایه است از نرم و ملایم گشتن . (از یادداشت مؤلف ) : کس آن را نبرد مگر تیغ مرگ شود موم از آن تیغ پولاد ترگ . فردوسی . به فورم در آن حال معلوم شد چو داود کآهن بر او موم شد. سعدی (بوستان ). - چون (برسان ِ، به کردارِ، همچو) موم شدن ؛ سخت نرم شدن . حدت و صلابت و استواری خود را از دست دادن . سخت ملایم و نرم گشتن : چو روزش فرازآمدو بخت شوم شد آن ترک پولاد برسان موم . فردوسی . هرآن گه که خشم آورد بخت شوم شود سنگ خارا به کردار موم . فردوسی . آن را که همچو سنگ سر مره روز بدر در حرب همچو موم شد از بیم ضربتش . ناصرخسرو.