مولوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مولوی . [ م َ ل َ وی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به مولی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). منسوب به مولا و مولی . (یادداشت مؤلف ). منسوب به مولا که به معنی خداوند است، بعد از الحاق یای نسبت، الفی که رابع بود به واو بدل شده زیرا که الف مقصور در آخر کلمه ٔ سه حرفی و چهارحرفی به وقت نسبت به واو بدل شود. (غیاث ) (آنندراج ) : وثوق به کمال کرم و مکارم شیم مولوی صاحب کبیر سیدالوزراء ادام اﷲ معالیه حاصل است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٨). مرا دلی است پر از ماجرای گوناگون که نیست مخفی بر رای مولوی مانا. کمال الدین اسماعیل . ◄ (اِ) کلاه نمدی بزرگی که دراویش بر سر می گذارند. (ناظم الاطباء). ◄ عمامه ٔ خرد. عمامه ٔ کوچک . عمامه ٔ سبک که یکی دو دور بیشتر بر گرد سر نگردد. عمامه ٔ بسیار کوچک که قسمی ازدرویشان و مداحان علی دارند. قسمی عمامه که درویشان داشتندی و آن یک یا دو بار بیشتر بر گرد سر نپیچیدی . (یادداشت مؤلف ) : ساقی مگر وظیفه ٔ حافظزیاده داد کآشفته گشت طره ٔ دستار مولوی . حافظ. ◄ از القاب علما و دانشمندان بزرگ . (ناظم الاطباء). در تداول اهل هند، عالم کبیر.(یادداشت مؤلف ). عالم . اهل علم .
مولوی . [ م َ / مُو ل َ ] (اِخ ) مولویه . نام سلسله ای از درویشان طریقه ٔ مولوی، طریقه ای از صوفیه که پیروان جلال الدین محمد بلخی عارف و شاعر نامی هستند. (از یادداشت مؤلف ). رجوع به مولویه شود.
مولوی . [ م َ / مُو ل َ ] (اِخ ) محمدباقر، متخلص به آگاه . از شاعران پارسی سرای هند (١١٥٨-١٢٢٠ هَ . ق .). رجوع به آگاه شود.