مولوی | دیوان شمس | غزلیات | غزل شماره ۸۵۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند دیوانگان بندی زنجیرها دریدند بس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشان گویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند جانهای جمله مستان دلهای دل پرستان ناگه قفس شکستند چون مرغ برپریدند مستان سبو شکستند بر خنبها نشستند یا رب چه باده خوردند یا رب چه مل چشیدند من دی ز ره رسیدم قومی چنین بدیدم من خویش را کشیدم ایشان مرا کشیدند آن را که جان گزیند بر آسمان نشیند او را دگر کی بیند جز دیدهها که دیدند یک ساقیی عیان شد آشوب آسمان شد میتلخ از آن زمان شد خیکش از آن دریدند