موسی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موسی . [ سا ] (اِخ ) ابن سیار اسواری، یکی از راویان و از مردم بصره بود. گویند قدری بوده است . جاحظ او را از اعجوبه های جهان شمرده و گفته است که زبان فارسی را مثل زبان عربی می دانست و وقتی بدان دو زبان سخن می گفت، معلوم نمی شد، کدام یک، زبان مادری اوست . او در حدود سال ١٥٠ هَ . ق . درگذشت . (از الاعلام زرکلی ).
موسی . [ سا ] (اِخ ) ابن سلیمان جوزجانی فقیه حنفی، اصل او از جوزجان بلخ خراسان بود و در شهر بغداد علم فقه خواند و معروف شد. مأمون شغل قضا را بدو پیشنهاد کرد و او نپذیرفت . از آثار اوست : ١ - سیرالصغر. ٢ - الصلاة. ٣ - الرهن . ٤ - نوادرالفتاوی . اوپس از سال ٢٠٠ هَ . ق . درگذشت . (از الاعلام زرکلی ).
موسی . [ سا ] (اِخ ) ابن طارق عیانی، مکنی به ابوقرة، تابعی و محدث بود از شهر زبید؛ وی از موسی بن عقبه و ابن جریح روایت کند. (از یادداشت مؤلف ). وی یکی از صاحبان سنن است . (از کشف الظنون ). در علوم سنن و آثار ماهر و در حدیث ثقه و امین بود. در زبید به سال ٢٠٣ هَ . ق . به دنیا آمد و به قضای آنجا منصوب شد. آثاری دارد و از آن جمله است : ١ - السنن ٢ - کتابی در فقه، که آن را از مذاهب مالک و ابوحنیفه و معمر و ابن جریح برگزیده است . (از الاعلام زرکلی ).