موسوس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موسوس . [ م ُ وَ وِ ] (ع ص ) آنکه با خود حرف می زند و زمزمه می کند. (ناظم الاطباء). - موسوس سودایی ؛ مرد ملول و مغموم . (ناظم الاطباء). ◄ وسوسه کننده .آنکه وسوسه کند. آنکه به سوی اندیشه و رای و راه بدبکشاند: شیطان موسوس . وسوسه انگیز. به وهم و خیال بدو باطل افکننده . (از یادداشت مؤلف ) : عنان و خرد به شیطان موسوس هوا داده . (سندبادنامه ص ٢٨٥). خادمه ٔ سرای را گو در حجره بند کن تا به سر حضور ما ره نبرد موسوسی . سعدی . - موسوس شدن ؛ وسوسه شدن . به وهم و خیال باطل افتادن . (از یادداشت مؤلف ) : لب از ترشح می پاک کن برای خدا که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد. حافظ (چ قزوینی ص ١١٣).