موس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) کپل، سرین، باسن، کون.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) کپل، سرین، باسن، کون.
(مُ وْ) [ انگ. ] (اِ.) دستگاه الکترونیکی کوچکی که به رایانه متصل شود و با حرکت دادن آن بتوان مکان نما را روی صفحه نمایش جا به جا کرد و با دکمههای آن به سیستم فرمانهایی داد، موشی. (فره).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موس . [ م َ ] (ع مص ) موی ستردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). تراشیدن . (المصادر زوزنی ). ◄ ستردن موی سر کسی را. (ناظم الاطباء). ◄ استوار کردن استره را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ به دست بیرون آوردن نطفه از رحم ناقه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). به دست آوردن نطفه از زهدان ماده شتر. (ناظم الاطباء).
موس . (اِ) در لهجه ٔ طبری، کون . (یادداشت مؤلف ).
موس . (اِ صوت ) صوتی که از جمع آوردن پیاپی لبها و آرام به درون کشیدن نفس پیدا آید. - موس کشیدن ؛ آوا برآوردن از میان لبهای بهم آمده یا بدرون بردن نفس آرام و متناوب است برای جلب توجه کودک چند ماهه یا به سوی خود خواندن اسبی . - موس موس کردن ؛ کنایه است از دور و بر کسی پرسه زدن و فروتنی آمیخته به حقارت کردن نفعی و مقصودی و توقعی را.
واژگان فارسی سره واژهدان
موشواره، موش