موجب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موجب . [ ج ِ ] (ع ص، اِ) هرآنچه لازم می گرداند و مقرر می کند و واجب می گرداند. (ناظم الاطباء). لازم کننده . (آنندراج ) (غیاث ). واجب کننده . مقررکننده . مقررگرداننده . ◄ سبب . دلیل . سبب و بایگر و جهت و باعث و شوند و علت و وجه و محرک . (ناظم الاطباء). عامل . مایه . باعث . داعی : موجب مسرت ؛ مایه مسرت . (یادداشت مؤلف ) : نزدیکی می جوید به خدا به آنچه باعث نزدیکی است و موجب رضای او. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٢). به شکر این موجب یک ساله خراج مملکت خویش رها کرد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٨١). حرکت و نشاط شکار فروگذاشته موجب چیست . (کلیله و دمنه ). علاجی در وهم نیامد که موجب صحت اصلی تواند بود. (کلیله و دمنه ). شیر... گفت بدین نواحی کی آمده ای و موجب آن چیست ؟ (کلیله و دمنه ). نانم نداد چرخ ندانم چه موجب است ای چرخ ناسزا نبدم من سزای نان ؟ خاقانی . خاقانی آن تست به هر موجبی که هست معلوم کن ورا که تو خود آن کیستی . خاقانی . آخر چه موجب است که باز از حدیث وصل کم کرده ای و در سخن زر فزوده ای . خاقانی . مجانبت جانب ما اختیار کرده ای موجب چیست ؟ (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٢٧). ملک گفت موجب گردآمدن سپاه و رعیت چه باشد؟ (گلستان سعدی ). راستی موجب رضای خداست کس ندیدم که گم شد از ره راست . سعدی . منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت . (گلستان سعدی ). - به موجب ِ ؛ بر موجب ِ. به سبب ِ. طبق ِ. برابرِ: به موجب این حکم، برابر این حکم . طبق این حکم . (یادداشت مؤلف ) : پس بموجب این مقدمات واضح و... (سندبادنامه ص ٦). گفت به موجب آن که انجام کار معلوم نیست . (سعدی، گلستان ). به موجب آن که پرورده ٔ نعمت این خاندانم نخواهم که ... (سعدی، گلستان ). به موجب خشمی که بر من داری زیان خود مپسند. (سعدی، گلستان ). - بر آن موجب ؛ بدان سبب . بدان جهت . به طریقی که . بدان صورت . - ◄ بر آن وجه . بر آن ترتیب : بر آن موجب که شرح داده آمده است جد بلیغ به جای آورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٤٠). و بر آن موجب که ناصرالدین فرماید پیش گیرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٥٦). و بر آن موجب که فرمان بود پیش گرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣١٠). - بر چه موجب ؛ به چه صورت . به چه طریق . چگونه . بر چه وجه . بر چه اصل و طریقه : منتظر آن که از حضرت به چه موجب مثال دهند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٥٩). - بر موجب ؛ به موجب . طبق . برابر. (یادداشت مؤلف ) : بر موجب آنچه می خواند کار می کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٦٤). بر موجب التماس او آن ملطفات را به حضرت سلطان فرستادم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٤٠). - بلاموجب ؛ من غیرموجب . بدون جهت . بی سبب . - بی موجب ؛ بی سبب و جهت . (ناظم الاطباء) : گو به عم زاد از کجا برخاستت آخر بگو همچنین بی موجبی این دشمنیها با منت . انوری . - من غیرموجب ؛ بلاموجب . بدون جهت و سبب . (ناظم الاطباء). و رجوع به ترکیب بلاموجب شود. - موجب شدن ؛ سبب شدن . علت شدن : آمدن شما موجب شد تا ما هم دوستمان را ببینیم . (از یادداشت مؤلف ). - ◄ محرک گشتن . انگیزه شدن . برآغالیدن و محرک شدن . (ناظم الاطباء). و رجوع به ترکیب موجب گردیدن شود. - موجب گردیدن ؛ سبب گردیدن . باعث شدن : گمان توان داشت که ... خدمت موجب عداوت گردد. (کلیله و دمنه ). اسب نیک را قوت تک سبب و موجب عنا گردد. (کلیله و دمنه ). ◄ بابت . (ناظم الاطباء). - بدین موجب ؛ بدین بابت . ◄ سزاوار. (یادداشت مؤلف ). - موجب الشکر ؛ سزاوار سپاس : هرچه گوید مقبول القول و موجب الشکر باشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩٧). ◄ (اصطلاح فلسفی ) فاعلی که فعلش در تحت اراده و اختیارش نباشد و بدون قصد و اراده منشاء صدور فعل باشد و آن بر دو قسم است، یکی آنکه از شأن آن مختار بودن نیست مانند اشراق خورشید و احراق نار؛ و دیگری آنکه از شأن آن مختار بودن است ولکن به واسطه ٔ قشر خارجی سلب اختیار از آن شده باشد. (از فرهنگ اصطلاحات فلسفی ). ◄ (اصطلاح نحوی ) کلامی را گویند که از نفی و نهی و جحد و استفهام عاری باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ج ٢ ص ١٤٤٨). ◄ نام ماه محرم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
موجب . [ ج ِ ] (اِخ ) نام شهری است به شام میان قدس و بلغاء. (معجم البلدان ).
موجب . [ ج َ ] (ع ص ) ایجاب کرده شده . لازم آمده . لازم گردانیده شده و مقررکرده شده . ◄ مثبت . ضد منفی . (ناظم الاطباء)؛ استثناء در کلام تام موجب . ◄ (اصطلاح فلسفی ) به معنی ضد مختار است . (از فرهنگ اصطلاحات فلسفی سیدجعفر سجادی ).