موج زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
موج زدن . [ م َ / م ُ زَ دَ ] (مص مرکب ) تموج . پدید آمدن خیزاب بر دریا. تلاطم . پیدا آمدن کوهه ٔ آب دریا. (از یادداشت مؤلف ). مور. (منتهی الارب ). متموج شدن ؛ برآمدگی های پیاپی در سطح آب دریا یابرکه و غیره بر اثر وزش باد پیدا آمدن : بدانست کو موج خواهد زدن کس از غرق بیرون نخواهد شدن . فردوسی . گویی که سبز دریا موجی زد وز قعر برفکند به سر گوهر. ناصرخسرو. به وقت مکرمه بحر کفش چو موج زدی حباب وار بدی هفت گنبد خضرا. خاقانی . قلزم تیغها زده موج به قلع باب کین زاده ز موج تیغها صاعقه زای معرکه . خاقانی . طاس چو بحر بصره بین جزر و مدش به جرعه ای ساحل خاک را ز در موج عطای نو زند. خاقانی . جهانجوی چون دید کز لشکرش همی موج دریا زند کشورش . نظامی . یا ز دریای جلالت ناگهان موجی زده جمله را در قعر بحر بیکران انداخته . عراقی . تخمط؛ موج زدن دریا. (یادداشت مؤلف ). عباب ؛ موج زدن دریا. (تاج المصادر بیهقی ). موج ؛ موج زدن آب . (تاج المصادر بیهقی ).جیشان، جیش ؛ موج زدن دریا. (تاج المصادر بیهقی ). - موج خون زدن سر تیغ ؛ غرقه به خون شدن تیغ و خون چکیدن از آن بسبب قتل و کشتار بسیار : گرنه دریاست گوهر تیغش موج خون چون زند سر تیغش . خاقانی . - موج زدن خون ؛ کنایه است از خونریزی بسیار به سبب کشته شدن افراد بسیار: همی موج زد خون در آن رزمگاه سری زیر نعل و سری با کلاه . فردوسی . - موج زدن خون دل (یا خون در دل ) ؛ دلخون شدن، کنایه است از سخت اندوهگین و ماتمزده شدن : خون دل زد به چرخ چندان موج که گل از راه کهکشان برخاست . خاقانی . جای آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف می شکند بازارش . حافظ. - موج زدن لشکر ؛ کنایه است از بسیاری عدد سپاهیان که حرکت به انبوه آنان چون موج آب نماید : دریایی دید از لشکر که موج می زند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٠٩).
مترادف و متضاد واژهدان
مواجشدن، پرموج شدن، موجدار شدن به تلاطمدرآمدن سرشار شدن حرکت پرخروش وانبوه جمعیت