مواصلت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ ص لَ) [ ع. مواصلة ] (مص ل.) با هم وصلت کردن، به هم پیوستن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ ص لَ) [ ع. مواصله ] (مص ل.) با هم وصلت کردن، به هم پیوستن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مواصلت . [ م ُ ص َ / ص ِ ل َ ] (از ع، اِمص ) مواصلة. پیوستگی و اتصال . (ناظم الاطباء). وصال . پیوستگی . پیوستن . (غیاث ) : چون التقاء... تعذری داشت طلب مواصلت به طریق مکاتبه که آن را احداللقائین نام نهاده اند متعین بود. (از مکتوب شیخ صدرالدین قونیوی ). ◄ ملاقات ودیدار. (ناظم الاطباء). ◄ آرامیدن با زن .مجامعت . کامیابی . (از ناظم الاطباء). آمیزش کردن . ◄ ازدواج و زناشویی . (از یادداشت مؤلف ). - مواصلت کردن ؛ پیوند کردن . وصلت کردن . ازدواج کردن با کسی . زناشویی کردن : دختران را جز با کسانی که از اهل بیت ایشان بودند مواصلت نکردندی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٩٨).
مترادف و متضاد واژهدان
ازدواج، پیوستگی، پیوند، زناشویی، وصلت ازدواج کردن، زناشویی کردن، وصلت کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
پیوند زناشویی، پیوند