مواجر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مواجر. [ م ُ ج ِ ] (ع ص ) صورتی از مؤاجر که همزه ٔ آن حذف گردیده است . (از یادداشت مؤلف ). کرایه دهنده . رجوع به مؤاجر شود. ◄ مفعول . مردتن فروش . مرد که چون زنان کند به مزد. (یادداشت مؤلف ). که لواط دهد. مواجر؛ گنگ مواجر را هم گویند. (لغت فرس اسدی ) : آری کودک مواجر آید کاو را زود بیاموزیش به مغز و مشخته . کسائی . یکی مواجرو بیشرم و ناخوشی که ترا هزار بار خر انبار بیش کرده عسس . لبیبی . میکائیل اسب بدانجا بداشته بود پذیره ٔ وی (حسنک ) آمد و وی را مواجر خواند و دشنامهای زشت داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٨٣). یک بوسه ندادت ز ره مهتری و شرم وان شوی مواجرش ترا گاد به خروار. سوزنی . به جد و جهد همی کرد هر شبی تا روز کتاب جلق به نام مواجران تکرار. سوزنی . ◄ زن تن فروش . مؤاجرة جاف جاف ؛ زن قحبه ٔ مواجر بود که بر یک مرد آرام نگیرد. (فرهنگ اوبهی ).