مهینه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهینه . [ م ِ ن َ / ن ِ ] (ص تفضیلی، ص عالی ) مهین . بزرگ . (غیاث ). مقابل کهین . مقابل بزرگتر. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). مهتر : ز تیغ کوه درختان فروفکنده بموج از او کهینه درختی مه از مهینه چنار. فرخی . بهینه صورت او بود و انبیا ابجد مهینه معنی او بود و اصفیا اسماء. خاقانی . بر یاد محقق مهینه انگشت کهینه بسته دارد. خاقانی . مگر میرفت استاد مهینه خری می برد بارش آبگینه . عطار. عطار در بقای حق و در فنای خود چون بوسعید مهنه نیابد مهینه ای . عطار. ◄ (اِ مرکب ) حداکثر. بیشینه . مقابل کمینه . مقابل حداقل : کمینه ٔ طهر پانزده روز است و مهینه آنچ بود که آن را حدی نیست . (کشف الاسرار ج ١ ص ٦٠٩).