مهول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهول . [ م َ ] (ع ص ) هائل . ترسناک . (غیاث ). بسیار ترس آور.خوفناک . هولناک . سهمگین . سهمناک . پر بیم و ترس . مخوف . هول مهول، تأکید است . (منتهی الارب ) : سیل مرگ از فراز قصد تو کرد تیز برخیز از این مهول مسیل . ناصرخسرو. آن بیابان که گرد این طرف است دیولاخی مهول و بی علف است . نظامی (هفت پیکر). این حالت کآلت قبول است در دیده ٔ غافلان مهول است . نظامی (الحاقی ). هرکجا حرب مهولی آمدی غوثشان کراری احمد بدی . مولوی . شاه موصل دید پیکار مهول پس فرستاد از درون پیشش رسول . مولوی . خود یکی بوطالب آن عم رسول می نمودش شنعت عربان مهول . مولوی .
مهول . [ م ُ هََ وْ وِ ] (ع ص ) سوگند به آتش خوراننده . (منتهی الارب ). مُحَلَّف . (اقرب الموارد) (لسان العرب ).