مهمة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهمة. [ م َ هََ م ْم َ ] (ع مص ) هم . مهمت . اندوهگین کردن کار کسی را. ◄ گداختن بیماری تن را و لاغر کردن . ◄ در خواب کردن کودک را به آواز. (منتهی الارب ). طفل را با آواز لالائی خواباندن . ◄ گداختن پیه . ◄ شیر دوشیدن . ◄ رنجور گردانیدن بسیاری شیر ناقه را. ◄ آهنگ کردن ؛ قوله تعالی : و لقد همت به وهم بها . (منتهی الارب ).
مهمة. [ م ُ هَِ م ْم َ ](ع ص ) تأنیث مهم . ج، مهمات . در اندوه اندازنده . ◄ مجازاً ضروری، چرا که کار ضروری آدمی را در اندوه و غم می اندازد. (غیاث ). رجوع به مهم شود.
مهمه . [ م َهَْم َه ْ ] (ع اِ) بیابان هموار. (دستورالاخوان ). ج، مهامه . دشت دور. دشت و زمین خالی و ویران . (منتهی الارب ). بیابان دور. (مهذب الاسماء) دشت دوردست : اندر آمد نوبهاری چون مهی چون بهشت عدن شد هر مهمهی . منوچهری . مهمهش با مهابت ارقم چون دم ابیض و دل بلعم . سنائی .