مهل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) آهسته کار کردن.<BR>۲- (اِمص.) آهستگی، مهلت.<BR>۳- (اِ.) آهسته کاری، نرمی، مهلت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) آهسته کار کردن. ۲- (اِمص.) آهستگی، مهلت. ۳- (اِ.) آهسته کاری، نرمی، مهلت.
(مُ) [ ع. ] (اِ.) ۱- فلزات کانی مانند: مس، آهن و... ۲- قطران تنک و رقیق. ۳- روغن زیتون و دُردی آن. ۴- زرداب و ریم که از لاشه مرده پالاید.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
مهل . [ م َ ] (ع اِ) باش . (مذکر و مؤنث و واحد و تثنیه و جمع در وی یکسان است ) گویند مهلا یا رجل و یا رجلان و یا رجال ویا امراءة؛ ای امهل . ◄ رزق مهلا؛ یعنی مرتکب خطاها گردید پس مهلت داده شد و شتاب گرفته نشد در آن . ◄ مَهَل . آهستگی و آرامش . نرمی . ◄ زردآب مرده . مُهل . (منتهی الارب ). ◄ زمان . مهلت . زمان که بدهند. درنگ : در صبوری بدان نواله ٔ نوش مهل میخواست من نکردم گوش . نظامی . ببین که چند بگفتند با تو از بدو نیک ببین که چند ترا مهل داد لیل و نهار. عطار. ◄ آهستگی . آرامی : لیک مؤمن ز اعتماد آن حیات می کند غارت به مهل و باانات . مولوی .
مهل . [ م َ هََ ] (ع مص ) پیش آمدن در خیر و نیکوئی . (منتهی الارب ).
مهل . [م َ هََ ] (ع اِ) اسلاف متقدمین مرد. (منتهی الارب ).