مهدی اخوان ثالث | زمستان | آب و آتش
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آب و آتش نسبتی دارند جاویدان مثل شب با روز، اما از شگفتیها ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما آتشی با شعلههای آبی زیبا آه سوزدم تا زندهام یادش که ما بودیم آتشی سوزان و سوزاننده و زنده چشمه بس پاکی روشن هم فروغ و فر دیرین را فروزنده هم چراغ شب زدای معبر فردا آب و آتش نسبتی دارند دیرینه آتشی که آب میپاشند بر آن، میکند فریاد ما مقدس آتشی بودیم، بر ما آب پاشیدند آبهای شومی و تاریکی و بیداد خاست فریادی، و درد آلود فریادی من همان فریادم، آن فریاد غم بنیاد هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود من نخواهم برد، این از یاد کآتشی بودیم بر ما آب پاشیدند گفتم و میگویم و پیوسته خواهم گفت ور رود بود و نبودم همچنان که رفته است و میرود بر باد