مهدی اخوان ثالث | دوزخ اما سرد | پارینه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون سبویی ست پر از خون، دل بیکینه من این که قندیل غم آویخته در سینه من ندهد طفل مرا شادی و غم راحت و رنج پر تفاوت نکند شنبه و آدینه من زندگی نامدم این مغلطه مرگ و دم، آه آب از جوی سرابم دهد، آیینه من کهکشانها همه با آتش و خون، فرش شود سر کشد یک دم اگر دود دل از سینه من پر شد از قهقه دیوانگیش چاه شغاد شکر کاووس شه این است ز تهمینه من با می ناب مغان، در خم خیام، امید! خیز و جمشید شو از جام سفالینه من شعر قرآن و اوستاست، کزین سان دم نزع خانه روشن کند از سوز من و سینه من سال دیگر که جهان تیره شد از مسخ فرنگ یاد کن ز آتش روشنگر پارینه من