مهدی اخوان ثالث | در حیاط کوچک پاییز، در زندان | درین همسایه ۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شب، امشب نیز - شب افسرده زندان شب طولانی پاییز - چو شبهای دگر دم کرده و غمگین بر آماسیده و ماسیده بر هر چیز همه خوابیدهاند، آسوده و بیغم و من خوابم نمیآید نمیگیرد دلم آرام درین تاریک بیروزن مگر پیغام دارد با شما، پیغام شما را این نه دشنام است، نه نفرین همین میپرسم امشب از شمایی خوابتان چون سنگها سنگین چگونه میتوان خوابید، با این ضجه دیوار با دیوار؟ الا یا سنگهای خارهای کر، با گریبانهای زنار فرنگ آذین؟ نمیدانم شما دانید این، یا نی؟ درین همسایه جغدی هست و ویرانی - چه ویرانی! کهنتر یادگار از دورتر اعصار - که میآید از او هر شب، صداهای پریشانی -"… جوانمردا! جوانمردا! چنین بیاعتنا مگذر ترا با آذر پاک اهورایی دهم سوگند بدین خواری مبین خاکستر سردم هنوزم آتشی در ژرفنای ژرف دل باقی ست اگرچه اینک سراپا سردی و ویرانی و دردم جوانمردا! بیا بنگر، بیا بنگر به آیین جوانمردان، وگرنه همچو همدردان گریبان پاره کن، یا چاره کن درد مرا دیگر بدین سردی مرا با خویشتن مگذار ز پای افتادهام، دستم نمیگیرند دریغا! حسرتا! دردا! جوانمردا! جوانمردا… " مدان این جغد، نالان ورد میگیرد بسی با ناشناسی که خطابش رو به سوی اوست چنین میگوید و میگرید و آرام نپذیرد و گر لختی سکوتش هست، پنداری چگور سالخورده اندهان را گوش میمالد که راه نوحه را دیگر کند، آنگاه به نجوایی، همه دلتنگی و اندوه، مینالد: "… زمین پر غم، هوا پر غم غم است و غم همه عالم به سر هر دم رو میریزد دم از سالیان آوار غم عالم برای یک دل تنها به تو سوگند بسیار استی غم، راستی بسیار… " الا یا سنگهای خارهای کر، با گریبانهای زناری به تنگ آمد دلم - بیچاره - از آن ورد و این تکرار نمیدانم شما آیا نمیدانید؟ درین همسایه جغدی هست، و ویرانی - درخشان از میان تیرگیهایش دو چشم هول وحشتناک - که میگویند روزی، روزگاری خانهای بوده ست، یا باغی ولی امروز (به باز آورده چوپان بد ماند) چنان چون گوسفندی، کهاش درد گرگی، از او مانده همین داغی. دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمیآید الا یا سنگهای خاره کر، با گریبانهای زناری نمیدانم کدامین چاره باید کرد؟ نمیدانم که چون من یا شما آیا گریبان پاره باید کرد، یا دل را ز سنگ خاره باید کرد؟