مهدی اخوان ثالث | در حیاط کوچک پاییز، در زندان | آن بالا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
داشتم با ناهار یک دو پیمانه از آن تلخ، از آن مرگابه زهر مارم میکردم مزهام لب گزهای تلخ و گس با همگان تنهایی پسرک - پسرم - در سکنج دو ردیف قفسکهای کتاب رفته بود آن بالا دستها از دو طرف وا کرده تکیه داده به دو آرنج، گشوده کف دست پای آویخته و سر سوی بالا کرده مثل یک مرد که بر دار صلیب یا گر باید هموار بگویم، شاید مثل یک چوب نه هموار صلیب خواهرش گفت: «بیا پایین، زردشت!» مادرش گفت: "بیا پایین مادر! وقت خواب است، بیا، من خوابم میآید" «من نمیآیم پایین، من اینجا میخوابم» - گفت زردشت صلیب - «من همین بالا میخوابم» من به او گفتم یا میگفتم میباید: "تو بیا پایین، فرزند! پدرت آن بالا میخوابد" یا شاید: «پدرت آن بالا خوابیده ست!»