مهدی اخوان ثالث | از این اوستا | در این شبگیر
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کدامین جام و پیغام صبوحی مستتان کرده ست؟ ای مرغان که چونین بر برهنه شاخههای این درخت برده خوابش دور غریب افتاده از اقران به ستانش در این بیغوله مهجور قرار از دست داده، شاد میشنگید و میخوانید؟ خوشا، دیگر خوشا حال شما، اما سپهر پیر بد عهد است و بیمهر است، میدانید؟ کدامین جام و پیغام؟ اوه بهار، آنجا نگه کن، با همین آفاق تنگ خانه تو باز هم آن کوهها پیداست شنل برفینهشان دستار گردن گشته، جنبد، جنبش بدرود زمستان گو بپوشد شهر را در سایههای تیره و سردش بهار آنجاست، ها، آنک طلایه روشنش، چون شعلهای در دود بهار اینجاست، در دلهای ما، آوازهای ما و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود هزاران کاروان از خوبتر پیغام و شیرینتر خبرپویان و گوش آشنا جویان تو چه شنفتی به جز بانگ خروس و خر در این دهکور دور افتاده از معبر چنین غمگین و هایاهای کدامین سوگ میگریاندتای ابر شبگیران اسفندی؟ اگر دوریم اگر نزدیک بیا با هم بگرییمای چو من تاریک