مهدی اخوان ثالث | آخر شاهنامه | گل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
همان رنگ و همان روی همان برگ و همان بار همان خنده خاموش در او خفته بسی راز همان شرم و همان ناز همان برگ سپید به مثل ژاله ژاله به مثل اشک نگونسار همان جلوه و رخسار نه پژمرده شود هیچ نه افسرده، که افسردگی روی خورد آب ز پژمردگی دل ولی در پس این چهره دلی نیست گرش برگ و بری هست ز آب و ز گلی نیست هم از دور به بینش به منظر بنشان و به نظاره بنشینش ولی قصه ز امیدهایی که در او بسته دلت، هیچ مگویش مبویش که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند مبر دست به سویش که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند، نماند