مهدی اخوان ثالث | آخر شاهنامه | قولی در ابوعطا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کرشمه درآمد دگر تخته پاره به امواج دریا سپردهام من زمام حسرت به دست دریغا سپردهام من همه بودها دگرگون شد سواحل آشنایی در ابرهای بیسخاوت پنهان گشت جزیرههای طلایی در آب تیره مدفون شد برگشت افق تا افق آب است کران تا کران دریا حجاز ۱ ببری گهواره سرد! ای موج مرا به هر کجا که خواهی دگر چه بیم و دگر چه پروا چه بیم و پروا؟ که برگهای شمیم هستیم را، با نسیم صحرا سپردهام من دگر تخته پاره به امواج دریا سپردهام من برگشت کران تا کران آب است افق تا افق دریا حجاز۲ چه پروا، ای دریا خروش چندان که خواهی برآور از دل نخواهد گشودن ز خواب چشم این کودک چه بیمی گهواره جنبان دریا گم کرده ساحل؟ که دیری ست دیری، تا کلید گنجینههای قصر خوابم را به جادوی لالا سپردهام من دگر تخته پاره به امواج دریا سپردهام من گبری گنه نکرده بادافره کشیدن خدا داند که این درد کمی نیست بمیرای خشک لب! در تشنه کامی که این ابر سترون را نمینیست خوشا بیدردی و شوریده رنگی که گویا خوشتر از آن عالمی نیست برگشت افق تا افق آب است کران تا کران دریا نه ماهیم من، از شنا چه حاصل؟ که نیست ساحل ساحل که نیست ساحل دگر بازوانم خسته ست مرا چه بیم و ترا چه پروایی دل که دانی که دانی دگر تخته پاره به امواج دریا سپردهام من زمام حسرت به دست دریغا سپردهام من