مهدی اخوان ثالث | آخر شاهنامه | سر کوه بلند
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سر کوه بلند آمد سحر باد ز توفانی که میآمد خبر داد درخت سبزه لرزیدند و لاله به خاک افتاد و مرغ از چهچهه افتاد سر کوه بلند ابر است و باران زمین غرق گل و سبزه بهاران گل و سبزه بهاران خاک و خشت است برای آن که دور افتد ز یاران سر کوه بلند آهوی خسته شکسته دست و پا، غمگین نشسته شکست دست و پا درد است، اما نه چون درد دلش کز غم شکسته سر کوه بلند افتان و خیزان چکان خونش از دهان زخم و ریزان نمیگوید پلنگ پیر مغرور که پیروزید از ره، یا گریزان سر کوه بلند آمد عقابی نه هیچش نالهای، نه پیچ و تابی نشست و سر به سنگی هشت و جان داد غروبی بود و غمگین آفتابی سر کوه بلند از ابر و مهتاب گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب اگر خوابند اگر بیدار، گویند که هستی سایه ابر است، دریاب سر کوه بلند آمد حبیبم بهاران بود و دنیا سبز و خرم در آن لحظه که بوسیدم لبش را نسیم و لاله رقصیدند با هم