مهدی اخوان ثالث | آخر شاهنامه | دریغ
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیشکوه و غریب و رهگذرند یادهای دگر، چو برق و چو باد یاد تو پرشکوه و جاوید است و آشنای قدیم دل، اما ای دریغ! ای دریغ! ای فریاد با دل من چه میتواند کرد یادت؟ ای باد من ز دل برده من گرفتم لطیف، چون شبنم هم درخشان و پاک، چون باران چه کنند این دو، ای بهشت جوان با یکی برگ پیر و پژمرده؟