منیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منیر. [ م ُ ] (اِ) فُک، خرس آبی . خرس دریایی . خوک بحری . (از دزی ج ١ ص ٧).
منیر. [ م ُ ] (ع ص ) روشن و روشن کننده . (آنندراج ). روشن و تابان و درخشان . (ناظم الاطباء). روشن . (مهذب الأسماء) : ... و من الناس من یجادل فی اﷲ بغیر علم و لاهدی و لاکتاب منیر. (قرآن ٢٠/٣١). و ان یکذبوک فقد کذب الذین من قبلهم جأتهم رسلهم بالبینات و بالزبر و بالکتاب المنیر. (قرآن ٢٥/٣٥). ماه منیر صورت ماه درفش تست روز سپید سایه ٔ چتر بنفش تست . فرخی . نوروز فرخ آمد و نغز آمد و هژیر. با طالع سعادت و با کوکب منیر. منوچهری . به است قامت و دیدار آن بت کشمیر یکی ز سرو بلند و یکی ز بدر منیر. مسعودسعد. پسرا زلف چو زنجیر تو دام دل ماست که برآویخته دام از طرف بدر منیر. سوزنی . پیشکار ضمیر و رای تواند جرم مهر مضی ٔ و ماه منیر. سوزنی . بخوبی شد این یک چو بدر منیر چو شمس آن به روشندلی بی نظیر. نظامی . و گر بر وی نشستن ناگزیر است نه شب زیباتر از بدر منیر است . نظامی . عروس خاک اگر بدر منیر است به دست باد کن امرش که پیر است . نظامی . فتنه ام بر زلف و بالای تو ای بدر منیر قامت است آن یا قیامت عنبر است آن یا عبیر. سعدی . تو آفتاب منیر و دیگران انجم تو روح پاکی و ابنای روزگار اجسام . سعدی . نه خود اندر جهان نظیر تو نیست که قمر چون رخ منیر تو نیست . سعدی . تن سپید و دل سیاهستش بگیر در عوض ده، تن سیاه و دل منیر. مولوی (مثنوی چ خاور ص ٣٦٧). ◄ از نظر فیزیکی، جسمی را گویند که منبع نور باشد یعنی به خودی خود قابل رؤیت باشد.
منیر. [ م ُ ن َی ْ ی َ ] (ع ص ) جامه ٔ دوپوده . یقال : ثوب منیر؛ ای منسوج علی نیرین . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) : تا درکشد ابری که ز بلغار درآمد کرباس منیر به سر کوه دماوند. امیر معزی (دیوان ص ١٨٠). - منیر رازی ؛ نوعی پارچه ٔدوپوده از ری : و اما فی الخریف فالمنیر رازی و ملحم المروزی . (غرر اخبار ملوک الفرس ص ٧١٠). ◄ پوست گنده و سطبر. (آنندراج ). پوست ستبر گنده . (ناظم الاطباء). جلد غلیظ. (از اقرب الموارد).