منگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منگ . [ م َ ] (اِ) روش و قاعده و قانون . (برهان ) (ناظم الاطباء) (جهانگیری ). به معنی طرز و روش دنگ است نه منگ . (انجمن آرا). جهانگیری این بیت بندار رازی را شاهد آورده : بت چینی به ینگ و منگ و آسا کله گیلی و گردن دیلم آسا. رشیدی گوید: «به معنی طرز و روش «ینگ » است که بیاید نه «منگ » ولی جهانگیری «ینگ » را به همین معنی با شواهدی آورده . در یک نسخه ٔ خطی (متعلق به کتابخانه ٔ دهخدا) مصراع اول چنین آمده : بت چینی بلنگ و منگ آسا. ظ «ینگ و منگ » یا «لنگ و منگ » یا نظیر آن کلمه ای چینی و به معنی موضع و ناحیتی است از چین و «گیل » و «دیلم » در مصراع دوم مؤید این حدس است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ قمار. (برهان ) (انجمن آرا) (جهانگیری ) (ناظم الاطباء) : نشکیبند ز لوس و نشکیبند ز فحش نشکیبند ز لاف و نشکیبند ز منگ . قریع. یا به له یا به منگ صرف کند برف را یار دوغ و ترف کند. سنایی . دولت آن راست در این وقت که آبست از که حیلت آن راست در این شهر که نانست از منگ . سنائی (دیوان چ مدرس رضوی ص ٣٤٣). مکن از کعبتین نهی و قدح با له و منگ عمر خویش هدر. سنائی (ایضاً ص ٢٥٣). دنیا قمارخانه ٔدیو است و اندر او ما منگیاگران و اجل نقش بین منگ آن خربغا که از شَرَه ِ منگیاگری یک را به ده مجاهزه کردی گرو به منگ . سوزنی (از انجمن آرا). ◄ قمارباز. (برهان ). قمارباز و قماربازی . (ناظم الاطباء). رجوع به منگیاگر شود. ◄ لاف و گزاف و لاف زدن و گزاف گویی کردن . (برهان ). لاف و گزاف و لاف زدگی و گزاف گویی . (ناظم الاطباء). ◄ دزدو راهزن . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). لیکن به معنی دزد «شنگ » است . احتمال دیگر تصحیف خوانی «مشنگ » است به «مُنگ ». (فرهنگ نظام، حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ شکستن اندام یعنی نوعی خود را درهم پیچند که صدا از پشت و پهلو و شانه و گردن و اعضاء دیگر برآید. (برهان ). ◄ اشکیل ودغا و بازی دادن . (برهان ) (جهانگیری ). اشکیل و دغا و فریب . (ناظم الاطباء). اشکیل و دغا. (انجمن آرا). ◄ درخت بزرالبنج است چه بزرالبنج را تخم منگ خوانند. (برهان ). درخت بزرالبنج و تخم آن را تخم منگ گویند و آن دانه ای است که چون خورده شود عقل مختل گردد و منج معرب آن است و در قاموس آمده که منج دانه را گویند نه درخت را. (انجمن آرا). درخت بزرالبنج . (جهانگیری ). درخت بنگ که تخم آن را بزرالبنج گویند. (ناظم الاطباء) : حریر مهربانی ناید از سنگ نبیذ ارغوانی ناید از منگ . (ویس و رامین ). خر منگ خورد گویی دیوانه شد به شعر خرزهره خورده بودی باری بجای منگ . سوزنی . ◄ گیاه و روییدنی و رستنی . (برهان ). هر گیاه روییدنی و رستنی . (ناظم الاطباء). و به معنی گیاه نیز آمده . (انجمن آرا) : منگش به کلیم کیمیابخش خاکش به مسیح توتیابخش . ؟ (از انجمن آرا) (از فرهنگ جهانگیری ). ◄ ریوند. (ناظم الاطبا). ◄ (ص ) گیج . (یادداشت مرحوم دهخدا). گیج سرگشته . ◄ کسی که در برابر غلبه ٔ بیماری یا مسمومیت و نظایر آن گرفتار سرگیجه شده باشد یا در سر خود سنگینی احساس کند. ◄ کم هوش . گول . (فرهنگ فارسی معین ). - منگ شدن ؛از کثرت هیاهو دماغ از درک بازماندن . منگ شدن سر ازاثر دود یا مخدری . سستی و ماندگی بسیار در سر پیدا آمدن . گیجی و سنگینی سخت که در سر پیدا آید از بسیاری آواز یا اندیشه ها یا از دود قلیان و جز آن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
منگ . [ م ُ ] (اِ) غله ای باشد کوچکتر از ماش و سیاه رنگ بود و بعضی گویند نوعی حبوب است و آن سرخ رنگ میباشد و مشابهتی به نان خواه دارد اما بزرگتر از نان خواه است و خوردن آن عقل را مختل گرداند و آدمی را مست کند و گاهی در معاجین به کار برند. (برهان ). ماش سبز. (انجمن آرا). به هندی ماش است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). ماش سبز که در شیراز بنوماش گویند و منج معرب آن است . (فرهنگ رشیدی ) : به خوشه در از بهر بیرون شدن چنان جمله شد ماش و منگ و نخود. ناصرخسرو. ◄ مگس عسل و معرب آن منج است . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) : زاده از من فضیلت و دانش چون شکر از نی و عسل از منگ . منصور شیرازی (از انجمن آرا).
منگ . [ م ِ ] (اِ) گنگ و آن لوله ای باشد بزرگ که کوزه گران به جهت مجرای آب از گل سازند و پزند. (برهان ). ممر آب که کوزه گران از سفال سازند و به آهک مضبوط کنند تا آب از میانش بگذرد و آن را به کاف فارسی «گنگ » نیز گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ) (از رشیدی ). ممر آب باشدکه کوزه گران از گل سازند و آن را بر سر هم با آهک نصب نمایند تا آب از میانش بگذرد و آن را گنگ نیز گویند. (جهانگیری ). تنبوشه . مصحف گُنگ . (فرهنگ نظام ).