منکل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منکل . [ م َ ک َ ] (ع اِ) آنچه بدان مردم را به سزا رسانند و عقوبت کنند. رجوع به مدخل بعد شود. ◄ سنگ بزرگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط).
منکل . [ م ِ ک َ ] (ع اِ) آنچه بدان عقوبت و سزا کنند مردم را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). رجوع به مدخل قبل شود.
منکل . [ م ُ ک َل ل ] (ع ص ) برق نرم درخشنده که به روشنایی آن تاریکی ابر نمودار شود. (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ خندنده .(آنندراج ). آنکه می خندد و تبسم می کند. ◄ شمشیر کندشده . (ناظم الاطباء). رجوع به انکلال شود.