منوال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منوال . [ م ِن ْ ] (ع اِ) نورد. (دهار). بروک جولاهه . ج، مناویل . (مهذب الأسماء). نورد بافنده و آن چوبی باشد مدور. (منتهی الارب ). چوبی باشد که جولاهگان هر قدر جامه بافته میشود بر آن پیچند. (آنندراج ). نورد جولاهگان و نورد. یقال : هم علی منوال واحد؛ ایشان بر یک نوردند در خوی و جز آن . (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ جولاه . (ناظم الاطباء). خودجولاه را نیز گویند. (از اقرب الموارد). ◄ سزاواری . یقال : منوالک ان تفعل کذا؛ ای ینبغی لک وحقک . (منتهی الارب ) (ناظم الأطباء). ◄ وجه . نسق . اسلوب . (اقرب الموارد). طرز. طور. طریقه و دستور و ترتیب نهاد و خوی . (ناظم الاطباء). لاادری علی ان منوال هو؛ ای علی ای وجه هو. افعل علی هذا المنوال ؛ یعنی بر این روش و اسلوب . (از اقرب الموارد) : هر طایفه بر حسب معتقد خود تقریر کردند هم برآن منوال بی تغییر و تصرف در قلم آورد. (رشیدی ). گرگ نیز هم بر این منوال فصلی بگفت . (کلیله و دمنه ). کسوت عدل ملک با کسوت عدل عمر در طراز دادورزی بر یکی منوال باشد. سوزنی . سنگ و تیر بر منوال تگرگ بر ایشان ریزان کردند. (جهانگشای جوینی ). رجوع به منواع شود. ◄ قماش و بافتگی . ◄ نوردیدگی .(ناظم الاطباء).