منقاش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منقاش . [ م ِ ] (ع اِ) خارچین . (زمخشری ). موی چینه . ج، مناقیش . (مهذب الاسماء). موی کن که آهن باشد که بدان خار و موی برکنند. مِنقَش . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). موی چینه که بدان موی را از بدن برکنند. (غیاث ) (آنندراج ). موی چین . موی چینه . خارچینه . موی کنه . موی کن . موچنه . مِظفار. مِلقاط. مِنتاش . مِنتاخ . (یادداشت مرحوم دهخدا) : خاری که ازکینه در سینه ٔ او شکسته است به منقاش تضرع و تخشع بیرون کشیدن . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ١٢٣). هزار بار به منقاش کلک دست سخات ز چشم فضل برون خار امتحان آورد. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص ٣٤٤). گر منافق صفتی موی دماغت گردد بهر دفعش دو زبانی است به از صد منقاش . سعید اشرف (از آنندراج ). ◄ به معنی نهرنی که بدان ناخن و حرف غلط را تراشند. (غیاث ) (آنندراج ).