منقار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منقار. [ م ِ ] (ع اِ) کلب مرغ . (مهذب الاسماء).پتفوز مرغ . (دهار). نول مرغ . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نول مرغ و آله ٔ دانه چیدن . (غیاث ). نول مرغان . نوک . تک . شند. کلب . کلپ . کلکف . کلفت . کلنه . شَتَر. چُنَک . (ناظم الاطباء). نوک پرندگان . نک . منقاف . منقاد. منسر. مجذاء. محظم . خطم . ج، مناقیر. (یادداشت مرحوم دهخدا). غنچه و قفل از تشبهات اوست و با لفظ زدن و خلیدن و بستن و گشادن مستعمل . (آنندراج ) : بحق آن خم زلف، بسان منقار باز بحق آن روی خوب، کز او گرفتی براز. رودکی . چون بچه ٔ کبوترمنقار سخت کرد هموار کرد موی و بیوکند موی زرد. بوشکور. تا صعوة به منقار نگیرد دل سیمرغ تا پشه نکوبد به لگد خرد سر پیل . منجیک . به سوی عمود آمد از تیره خاک به منقار چنگالها کرده پاک . فردوسی . سیاهش دو چنگ و به منقار زرد چو زر درخشنده بر لاجورد. فردوسی . به چنگل همی کرد منقارتیز چو ایمن شد از بخشش رستخیز. فردوسی . بدان ماند که زاغانند و دارند گل اندر چنگل و لاله به منقار. عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٣١). گذری گیرد از آن پس به سوی لاله ستان طوطیان بین همه منقار به پر خفته ستان . منوچهری . سوسن چون طوطی ز بسد منقار باز به منقارش از زبانش عسجد. منوچهری . گردد شمر ایدون چو یکی دام کبوتر دیدار ز یک حلقه بسی سیمین منقار. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٣٨). سیم به منقار غلبه صبر نماندم غلبه پرید و نشست از بر فلغند. ابوالعباس (از صحاح الفرس ). زی لبت زلف رفته چون طوطی کرده منقار جفت پر غراب . قطران (دیوان چ محمد نخجوانی ص ٤١). سخن حجت مرغی است که بر دانا پند می بارد از پر و ز منقارش . ناصرخسرو. نه در پر و منقار رنگین سرشته چو گل مشک خرخیز و تاتار دارد. ناصرخسرو. بس زود کندش ساخته لیکن گنجشک بدردی به منقاری . ناصرخسرو. در دام جفا شکسته مرغی ام بر دانه نیوفتاده منقارم . مسعودسعد. چیزی از منقار بر زمین نهاد. (نوروزنامه ). سرخ شد منقار کبک و سبز شد سم گوزن تا توانگر گشت کوه از لاله و دشت از گیا. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ١٦). تا عقاب قدر تو بر آسمان طایر شده ست مخلب و منقار او بر چشم نسر طایر است . امیر معزی (ایضاً ص ١٠٧). گفتی که بر آن قوم همی طایر منحوس چون طیر و ابابیل زند سنگ به منقار. امیرمعزی (ایضاً ص ٢٠٢). زلفین تو قیری است برانگیخته از عاج دو ماه به منقار و دو خورشید به چنگل . عمعق (دیوان چ نفیسی ص ١٩٩). عشق تو مرغی است کو را این خطاب است از خرد ای دو عالم گشته عاجز در سر منقار تو. سنائی (دیوان چ مصفا ص ٥١٩). بر سمن منقار او از مشک چون شکلی کشد مشک رخسار ملوک از هیبتش گردد سمن . سنائی (ایضاً ص ٢٧٤). گاه عتاب خصم عقابی است صولتش کو را ززخم و صاعقه منقار و مخلب است . عبدالواسع جبلی (دیوان چ صفا ص ٥٨). زلفین تو زاغی است درآویخته هموار از ماه به منقار و ز خورشید به چنگل . عبدالواسع جبلی (ایضاً ص ٢٤٣). ز بهر تیر غلامانش بر فلک نسرین همی کنند به منقار پر جدا از بال . عبدالواسع جبلی (ایضاً ص ٢٣٩). دست عدلت گر بخواهد آشیان داند نهاد کبک را در مخلب شاهین و منقار عقاب . انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ٢٤). زآنکه مانند شترمرغ ندارد مخلب زآنکه ماننده ٔ خفاش ندارد منقار. انوری (ایضاً ص ١٥٦). من در این دمدمه ٔ کار که سیمرغ سحر به یکی جوی پر از شیر فروزد منقار. انوری (ایضاً ص ١٦٧). چیست آن مرغی که چون منقار او تر می شود چشم و گوش اهل معنی درج گوهر می شود. روحانی (از لباب الالباب چ نفیسی ص ٤٤٦). گر همای فر تو یابد ز حکمت رخصتی برکشد ز اندام بدخواهت به منقار استخوان . جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ٢٨١). مرغ فردوس دیده ای هرگز که ز منقار کوثر اندازد. خاقانی . وی که ز انصاف تو صورت منقار کبک صورت مقراض گشت بر پر و بال عقاب . خاقانی . مرغی که نامه آور صبح سعادت است هر نامه ای که داشت به منقار سرگشاد. خاقانی . سیه پوشیده چون زاغان کهسار گرفته خون خوددر نای و منقار. نظامی . خرد به خامه ٔتو از سر تعجب گفت چه طوطیی که سراپای پای و منقاری . کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص ٣٤١). طوطی کلکش شکر خاید چو آید در سخن وز چه در منقار او پیوسته مشک و عنبر است . ابن یمین . در صفات لفظ شیرینکاراو ابن یمین هست چون طوطی که در منقار خود شکر گرفت . ابن یمین . ... یکی مردیگری را کشته به منقار خویش زمین را بکند. (حبیب السیر ج ١ چ خیام ص ٢١). چنین که مست ترنم شده ست بلبل را شکفته تر ز گل افتاده غنچه ٔ منقار. کلیم (از آنندراج ). مرغی که خبر ندارد از آب زلال منقار در آب شوردارد همه سال . (از قرةالعیون ). - آتشین منقار ؛ که منقاری آتشین دارد : هم صراحی را چو طوطی هم قدح را چون خروس آتشین منقار کردند آبگون پر ساختند. خاقانی . - منقار الدجاجة ؛ چند ستاره در نوک دجاجة. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منقارالغراب ؛ استخوانی است در کتف که اخرم نامند. (از اقرب الموارد) : کنار آن مغاک که مهره ٔ بازو اندر وی نهاده آمده است دو استخوان بیرون داشته است چون دو منقار خرد یکی سوی بالا و یکی سوی زیر و آن را که سوی بالاست طبیبان به تازی منقارالغراب گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). - ◄ نام ستاره ای که در نوک غراب جای دارد. (یادداشت مرحوم دهخدا). - منقار بستن ؛ برهم نهادن و نگشودن آن . خاموش شدن مرغ : زاغ از شغب بیهده، بربندد منقار چون فاخته بگشاده به تسبیح زبان را. سنائی (دیوان چ مصفا ص ٨). طائر گلشن قناعت را می شود دانه بستن منقار. بیدل (از آنندراج ). - منقار درخلیدن ؛ منقار در جایی فروبردن : مرغ جان را برون کشد ز قفس باز قهرت چو درخلد منقار. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ بحرالعلومی ص ٣٦٠). - منقار زدن ؛ نوک زدن : گفت ... ما را تحفه آورده زیر منقار بر زمین می زند. (نورزنامه ). طوطی عقل شکرخای شود هر کجا زد قلمت منقاری . کمال الدین اسماعیل (از آنندراج ). همیشه تا که بود چشمه سار آب حیات هر آن کجا که زند مرغ کلک شه منقار. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ٤٢). - منقار قار ؛ کنایه از زبانه ٔ قلم نویسندگی است، چه ترکان سیاه چشم را قارمی گویند و فارسیان نیز هرچیز سیاه را به قار و قیر نسبت می دهند. (برهان ). زبان قلم، چه قار به ترکی سیاه را گویند. (فرهنگ رشیدی ). کنایه از زبان قلم، قار به معنی قیر. (انجمن آرا). - منقار قحف ؛ زائده ٔ قحف و آن دو باشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به قحف شود. - مِنقارِ گِل ؛ کنایه از زبان است که به عربی لسان گویند. (برهان ). زبان . (فرهنگ رشیدی ). کنایه از زبان . (آنندراج ) : جان تراشیده به منقار گل فکرت خائیده به دندان دل . نظامی (از فرهنگ رشیدی ). - منقار وقت و ساعت ؛ حلقه ای که بست و گشاد وقت و ساعت موقوف بر آن است . (آنندراج ): خوش وقت عالم از اثر بند و بست تست منقار وقت و ساعت گردون کمند تست . سعید اشرف (از آنندراج ). - نوک منقار ؛ سر منقار : به دست عدل تو با شه پر عقاب برید کبوتران را مقراض نوک منقار است . خاقانی . نوک منقار کبک را عدلش گاز ناخن بر عقاب کند. خاقانی . - امثال : چون ماکیان راحکه غالب آید منقار بر گرزن خروسان زند . (امثال و حکم ج ٢ ص ٦٦٧). ◄ سر قلم . نوک قلم : قلم به یمن یمینش چه گرم رو مرغی است که خط به روم برد دمبدم ز هندو بار برآید از ظلمات دوات هر ساعت چنانکه می رود آب حیاتش از منقار. سعدی . ◄ پوزه . پوزه ٔ چهارپا : نر و ماده گاوان اَبَر یکدگر به کشتی کرشمه کن و جلوه گر به هم هر دو منقار برده فراز چو یاری لب یار گیرد به گاز. اسدی . ◄ آهنی است شبیه تبر که بدان زمین کنند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).ابزاری مانند تبر که بدان زمین کنند. ج، مناقیر. (ناظم الاطباء). ◄ اسکنه . (دهار) (نصاب ) (مهذب الاسماء): منقارالنجار؛ آهنی که بدان چوب کنند، به هندی رکهاتی است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). آلت چوب کندن . (غیاث ). ◄ چکوچ آسیا. (دهار): منقارالرحی ؛ آهنی که بدان آسیا را کنند. ج، مناقیر. (منتهی الارب ) (از آنندراج ). آهنی که بدان سنگ آسیا آزین کنند. (ناظم الاطباء).