منفسخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منفسخ . [ م ُ ف َ س ِ ] (ع ص ) برانداخته شده از عهد و بیع و نکاح و جز آن . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). قراردادی که فک شده باشد. (ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی ). فسخ شده . لغوشده . باطل شده . ◄ فاسد و تباه . (غیاث ). ◄ گسیخته . ازهم بازشده . متلاشی شده . ازهم پاشیده . (یادداشت مرحوم دهخدا) : بر عصبهایی نهند که منفسخ شده باشد سود دارد. (الابنیه چ دانشگاه ص ٤٠). - منفسخ شدن ؛ از هم پاشیدن . شکسته شدن . از هم گسیختن . (از یادداشت مرحوم دهخدا) : طینتم چون عهد جوانی منفسخ شد. (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ١٠٨).