منفذ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منفذ. [ م ُ ن َف ْ ف ِ ] (ع ص ) (در طب قدیم ) هر چیز که تأثیر دوا یا غذایی را تسریع کند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
منفذ. [ م ُ ف ِ ] (ع ص ) آنکه می گذراند و آنکه داخل می کند و درمی آید. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). رجوع به انفاذ شود.
منفذ. [ م َ ف َ / ف ِ ] (ع اِ) جای درگذشتن و جای جاری شدن و از این معنی راه مراد است . (غیاث ) (آنندراج ). موضع نفوذ و درگذشتن چیزی و راه و معبر و سوراخ و مخرج . (ناظم الاطباء). موضع نفوذ چیزی . ج، منافذ. (از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط). جای نفوذ کردن . رخنه . شکاف . ثقبه . روزن . روزنه . گذرگاه . (یادداشت مرحوم دهخدا) : سوراخ چشم و دهان که منفذ طعام است صورت کند. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص ٧٩٢). این گذرها را به تازی ثقبه گویند و منفذ نیز گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). راهی که دانست بر بام رفت و از منفذی نگاه کرد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ١٢٦). سوراخ دیوار را منفذ بگرفت . (مرزبان نامه ایضاً ص ٢٩). اگر به سوراخ روم منفذ بگیرد. (مرزبان نامه ایضاً ص ٢٣٢). از گوش سر ندای ازل استماع کن نز گوش سر که منفذ او بر صواعق است . کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ٢٨٩). تیری که چون ز منفذ سفلی گشاد یافت در سنگ خاره قوت زخمش نشان کند. کمال الدین اسماعیل (ایضاً ص ٤٣٤). پاره ای از ریش فرعون است در دست کلیم منفذی از دود دوزخ کرده بردارالسلام . کمال الدین اسماعیل (ایضاً ص ٣١٧). به زخم سنگ سوراخ سوزن را منفذ جمل می ساختند. (جهانگشای جوینی ). منفذی یابددر آن بحر عسل آفتی را نبود اندر وی عمل . مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ٢٧١). منفذی داری به بحر ای آبگیر ننگ دار از آب جستن از غدیر. مولوی . گفت منفذ نیست از گردونتان جز به سلطان و به وحی آسمان . مولوی . منفذش نی از قفص سوی علا در قفسها می رود از جا به جا. مولوی (مثنوی چ رمضانی ص ٤١٩). کوه را غرقه کند یک زخم نم منفذی گر باز باشد سوی یم . مولوی . طایفه ٔ دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته . (گلستان سعدی ).