منفخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منفخ . [ م ِ ف َ ](ع اِ) دمه ٔ آهنگران . ج، منافخ . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). دمه ٔ آهنگران و آن پوست حیوان باشد که از آن باد به آتش می رسانند. (غیاث ) (آنندراج ). منفاخ .
منفخ . [ م ُ ن َف ْ ف ِ ] (ع ص ) آنچه که باد در شکم بسیار پیدا کند. (غیاث ) (آنندراج ). باددار. نفاخ . (یادداشت مرحوم دهخدا). چیزی که در جوهر آن رطوبت غریبه ٔ غلیظه باشد و چون حرارت غریزی در آن رطوبت عمل کند به باد تبدیل شود و به علت کثرت و غلظت تحلیل نشود و باقی اجزای آن غذا و دوا گردد مانند لوبیا و زنجبیل . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). رجوع به همین مأخذ و کتاب دوم قانون ص ١٥٠ شود.
منفخ . [ ] (ع اِ) نوعی مار. (دزی ج ١ ص ٧).