منغر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منغر. [ م َ غ ُ ] (اِ) نوعی ازپول ریزه ٔ خرد و کوچک باشد. (برهان ). نوعی از پول ریزه ٔ خرد. منغرک . (فرهنگ رشیدی ) (از ناظم الاطباء).
منغر. [ م ُ غ َ ] (ع ص ) گوسپندی که از پستان وی شیر سرخ و یا شیر خون آمیخته به در آید. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نعت است ازانغار. (منتهی الارب ). رجوع به منغار و انغار شود.
منغر. [ م ُ غ ُ ] (اِ) قدح و طاس بزرگ را گویند که در آن شراب خورند. (برهان ). قدح بزرگ که بدان شراب خورند و ساتگین نیز گویند. منغرک . (فرهنگ رشیدی ). جام شرابخواری بزرگ . (ناظم الاطباء) : ای خداوندی که از لطف تو دریا پر شود در صدف هر قطره ٔ آبی ز نیسان در شود بزم شوق تو چو در دل گسترد فرش نشاط چشم من هم ساقی خوناب و هم منغر شود. عمید لوبکی (از فرهنگ رشیدی ). ساقی مجلس شاهی است که با منغر زر ایستاده ست شب و روز برابر نرگس . خواجه سلمان (از مجمعالفرس ).