منعقد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(مُ عَ قِ) [ ع. ]<BR>۱- (اِفا.) بسته شده، برقرار شده.<BR>۲- (ص.) سفت شده، بسته شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(مُ عَ قِ) [ ع. ] ۱- (اِفا.) بسته شده، برقرار شده. ۲- (ص.) سفت شده، بسته شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منعقد. [ م ُ ع َ ق ِ] (ع ص ) بسته شونده . (غیاث ) (آنندراج ). بسته شده و بسته و بند کرده و گره زده و بسته شده . (ناظم الاطباء). - منعقداللسان ؛ بسته زبان . (ناظم الاطباء). ◄ معاهده و شرط بسته شده و انجام پذیرفته . (ناظم الاطباء). نهاده (عهد، پیمان، قرارداد). (یادداشت مرحوم دهخدا). - منعقد شدن ؛ بسته شدن و انجام پذیرفتن . انقعاد یافتن . - منعقد کردن ؛ بستن و انجام دادن (پیمان، قرارداد). ◄ برپاشده . برگزارشده . - منعقد شدن ؛ برپا شدن . - منعقد کردن ماتم یا جشنی ؛ برپا کردن آن . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ زناشویی شده . (ناظم الاطباء). ◄ سفت شده . از حالت مایع به حالت جامد درآمده . جامدشده : آب منعقدی که به تأثیر شعاع آفتاب، رنگ آتش گیرد. (لباب الالباب چ نفیسی ص ٣). لفظش چو لعل منجمد از خنده ٔ هوا خطش چو در منعقداز گریه ٔ غمام . فرید کافی (از لباب الالباب چ نفیسی ص ١١٠). - منعقد شدن ؛ بسته شدن . به حالت جامد درآمدن . - منعقد کردن ؛ سفت کردن . به حالت جامد درآوردن . - منعقد گردیدن ؛ به حالت جامد درآمدن . منجمد شدن . سفت شدن : ز باد سرد کجا آب منعقد گردد به لطف طبعش اگر آب را درآغاری . کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ٣٤٠). - منعقد گشتن ؛ منعقد گردیدن : وز پی آرایش بزم تو اندر کان خویش منعقد گشتند سیم و نقره و زر عیار. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ٢٥٥). خونی از جوش منعقدگشته پرنیانی به خون درآغشته . نظامی . رجوع به ترکیب قبل شود. ◄ ابر فراهم آمده . (ناظم الاطباء).
مترادف و متضاد واژهدان
برپا، برقرار، دایر بسته، مجری دلمه، منجمد
واژگان فارسی سره واژهدان
پیمان بسته شده، بسته، برپاشده، استوار شده