منعدم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منعدم . [ م ُ ع َ دِ ] (ع ص ) نیست شونده . (غیاث ) (آنندراج ) . نیست و نابود شونده و نیست و نابود و پایمال و زیر و زبر و ناپدید و معدوم و برطرف گشته و ویران و خراب شده و تباه گشته و ضایع و نایاب . (ناظم الاطباء). - منعدم شدن ؛ نابود شدن . نیست شدن . معدوم شدن : نفس ... جوهری است قایم به ذات خویش نه جسم و نه جسمانی پس فنا بر او نبود و به انحلال ترکیب بدن، منعدم نشود. (اخلاق ناصری ). - منعدم کردن ؛ محو کردن و خراب کردن و نابود کردن و معدوم ساختن و برطرف کردن وویران ساختن . (ناظم الاطباء). - منعدم گردیدن ؛ منعدم شدن : نفس جوهر باقی است که به انحلال بدن فانی و منعدم نگردد. (اخلاق ناصری ). گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد به خود گمان نبرد هیچکس که نادانم . سعدی . رجوع به ترکیب قبل شود.