منظور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منظور. [م َ ] (اِخ ) ابن زبان بن سیارالفزازی، شاعر مخضرم و از صحابه بود و در حدود ٢٥ هَ . ق . درگذشت و او سید قوم خود بود و با زن پدرش ملیکة بنت خارجةالمزنیة ازدواج کرده بود که به دستور عمر از او جدا شد و در فراق او اشعار رقیقی سرود. (از اعلام زرکلی ج ٣ ص ١٠٧٦).
منظور. [ م َ ] (اِخ ) ابن عمارةالحسینی (متوفی به سال ٤٩٥ هَ . ق .) امیر مدینه . مردی فاضل و شجاع بود. در مدینه درگذشت . (از اعلام زرکلی ج ٣ ص ١٠٧٦).
منظور. [ م َ ] (ع ص، اِ) دیده شده . (آنندراج ). دیده شده و نگریسته شده و به تأمل نگریسته شده . (ناظم الاطباء). - منظور شدن ؛ دیده شدن . (ناظم الاطباء). ◄ در نظر آورده شده . (ناظم الاطباء). - منظور داشتن ؛ پاس داشتن . (از آنندراج ). رعایت کردن : اصحاب سلطان ... همیشه این مراتب را منظور نداشته اند. (کلیله و دمنه ). از آن لبهای نوخط می توان دل برگرفت اما دل مجروح ما حق نمک منظور می دارد. صائب (از آنندراج ). ◄ مقصود و قصدو مراد. (ناظم الاطباء). مقصود. کام . مرام . مراد. مطلوب . غرض . معنی . مفهوم . مضمون . مدلول . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ تحسین شده و پذیرفته شده و قبول شده و پسندیده و مطبوع و شایسته . (ناظم الاطباء). مورد قبول . مورد نظر. به نظر تحسین و قبول نگریسته . مورد توجه و عنایت : نواخت مسعود... از حد گذشته ... محسودتر و منظورتر گشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٣٧). برنشست با وزیر و فرزند و جمله ٔ اعیان و مقدمان و مذکوران و منظوران . (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٦٣٩). مهر و چرخ است روشن و عالی چه شگفت از بزرگ و منظور است . مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص ٤٤). این چاکر مخلص که ترا هست در این شهر هست از شرف خدمت تو مقبل و منظور. امیر معزی . در میان اهل قلم منظورو مشهور گشت . (چهارمقاله ص ٢٤). سهل است اگر به منظر من ننگری از آنک منظور عالم ملکوت است مخبرم . سیدحسن غزنوی . شاه محفوظ حفظ یزدان ماند ملک منظور لطف یزدان گشت . انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ١٠٤٥). ذات شریف مجلس سامی در اصلاح احوال بلاد...مشهور ایام و منظور انام . (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ١٢٩). التماس کرد یکی از غلامان او که منظور او بود پیش او فرستد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٤٧). از هیچ وجه میان وجوه و اعیان مردم به وجاهت مذکور و منظور نبود. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ٢٦). چون دید که آید از ره دور نزدیک وی آن جوان منظور. نظامی . ملک فرمود تا آن رخش منظور برند از آخوراو سوی شاپور. نظامی . ز پرگار حمل خورشید منظور به دلو اندرفکنده بر زحل نور. نظامی . زهی به سیرت محمود در جهان مذکور زهی به دیده ٔ تعظیم ازآسمان منظور. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ٣٧٦). هر که منظور تو شد همچو ستاره ز شرف جایگاهش بر از این طارم نه منظر شد. کمال الدین اسماعیل (ایضاً ص ٢٦٩). آنکه منظور دیده و دل ماست نتوان گفت شمس یا قمر است . سعدی . نظر دریغ مدار از من ای مه منظور که مه دریغ نمی دارد ازخلایق نور. سعدی . جرم هلال عید که منظور عالمی است نعل سمند سرکش خرم خرام اوست . عبید زاکانی . سخن بی غرض از بنده ٔ مخلص بشنو ای که منظور بزرگان حقیقت بینی . حافظ. از جمله ٔ منظوران و مقبولان حضرت خواجه ٔ ما بود. (انیس الطالبین ص ٤٧). منظور انظار آن بزرگواران می بودند. (حبیب السیر ج ١ چ خیام ص ٥). - منظور ساختن ؛ مورد توجه قرار دادن : سفله را منظور نتوان ساختن کو خوبروست میخ را در دیده نتوان کوفتن کآن از زر است . جامی . - منظور شدن ؛ قبول شدن و پسندیده شدن و در کنار گذاشته شدن و انتخاب شدن . (ناظم الاطباء). مورد توجه و عنایت قرار گرفتن : چون ... شایستگی شغلی بازنمایند محبوب و منظور شوند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ١٦٤). - منظور کردن ؛ پسند کردن و پذیرفتن . (ناظم الاطباء). - منظور گشتن (گردیدن ) ؛ مورد توجه واقع شدن . مورد پسند و قبول واقع شدن : بوحنیفه منظور گشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٧). کلیله گفت انگار که به ملک نزدیک شدی به چه وسیلت منظور گردی . (کلیله و دمنه ). - منظور نظر ؛ پسندیده و شایسته و لایق نظر. (ناظم الاطباء). مورد توجه و عنایت : منظور نظر تربیت و عنایت او می گشتند. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ١ ص ٢٨). منظور نظر تربیت و شفقت او شود. (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ١ص ٧٣). منظور نظر رحمت الهی گردد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ٢١٨). شاپور را منظور نظر عاطفت و شفقت گردانید. (حبیب السیر ج ١ چ خیام ص ٢٢٥). ◄ مجازاً، معشوق . معشوقه . محبوب . دلدار. دلبر. یار. (یادداشت مرحوم دهخدا) : میان عاشقان صاحب نظر نیست که خاطر پیش منظوری ندارد. سعدی . هر کس به تعلقی گرفتار صاحب نظران به روی منظور. سعدی . هر که منظوری ندارد عمر ضایع می گذارد اختیار این است دریاب ای که داری اختیاری . سعدی . در آن بساط که منظور میزبان باشد شکم پرست کند التفات بر مأکول . سعدی . منظور خردمند من آن ماه که او را با حسن ادب شیوه ٔ صاحب نظری بود. حافظ. هر جا که حسنی یابد بدو درآویزد و هرگز بی منظوری و محبوبی و دلارامی نباشد. (مصباح الهدایه چ همایی ص ٩٨). - منظور نظر ؛ محبوب و معشوق . (ناظم الاطباء). - منظور نظرهمه ٔ مردمان شدن ؛ آشکار و هویدا گشتن . (ناظم الاطباء). ◄ نمودار و آشکار. (ناظم الاطباء). ◄ به چشم آسیب رسیده . آنکه به چشم وی آسیب رسیده باشد. (ازاقرب الموارد). ◄ آنکه به خیر و نیکی اوامیدوار باشند. (از اقرب الموارد).