منظم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منظم . [ م ُ ن َظْ ظَ ] (ع ص ) آراسته و مرتب و نیک مرتب شده ومردف و مسلسل و به خوبی ترتیب داده شده . (ناظم الاطباء). به سامان . به نظم . بانظم . (یادداشت مرحوم دهخدا). - منظم شدن ؛ مرتب شدن . به سامان شدن . نظم و ترتیب یافتن . - منظم کردن ؛ مرتب کردن . نظم و ترتیب . ◄ جواهر به رشته کشیده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : یعنی برسان به حضرت شاه این عقد جواهر منظم . خاقانی . ◄ سخن موزون و مرتب . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). رجوع به تنظیم شود. ◄ (اِ) جایی که در آن چیزی را مرتب می کنند. (ناظم الاطباء). رجوع به مدخل بعد شود.
منظم . [ م َ ظِ ] (ع اِ) جای نظم . ج، مناظم . (از اقرب الموارد). رجوع به معنی آخر مدخل قبل شود.
منظم . [ م ُ ظِ ] (ع ص ) ماهی یا سوسمار نظام برآورده و نظام خط سپید رشته دار که از دم تاگوش ماهی و سوسمار باشد. (آنندراج ) (از منتهی الارب ). ماهی یا سوسمار نظام دار. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مدخل بعد شود. ◄ دجاجة منظم ؛ ماکیانی که در شکم وی تخم پدید آمده باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به انظام شود.