منظر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منظر. [ م َ ظَ ] (ع اِ) جای نگریستن، خوش آیند باشد یا بدنما. (منتهی الارب ) (آنندراج ). جای نگریستن و هر چیزی که آن را می نگرند، خواه خوش آیند باشد و خواه بدنما، و هرچیزی که دیده می شود و محل نگریستن واقع می گردد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نظرگاه . جای نظر. دیدگاه . ج، مناظر. ◄ آنجا که چشم بر آن افتد از روی .(مهذب الاسماء). ◄ چهره و رو زیرا که چهره موضع واقع شدن نظر است چنانکه اکثر نظر بر چهره می افتد. (از آنندراج ) (از غیاث ). روی و چهره و سیما و صورت و دیدار و شکل و پیکر و هیئت . (ناظم الاطباء). دیدار. طلعت . ظاهر. صورت . بیرون . مقابل مخبر، باطن، سیرت، درون، ضمیر. (یادداشت مرحوم دهخدا) : منظرت به ز مخبر است پدید که به تن زفتی و به دل زفتی . علی قرط اندکانی . هم میر نیکومنظری هم شاه نیکومخبری بر منظر و بر مخبر تو آفرین باد آفرین . فرخی . گر منظری ستوده بود شاه منظری ور مخبری گزیده بود میر مخبری . فرخی . مخبری باید بر منظر پاکیزه گواه مخبری در خور منظر به جهان مخبر اوست . فرخی . ز منظرش به همه وقت فر یزدانی همی درخشد باد آفرین بر آن منظر. عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٦٦). شگفت آید از مرکب تو خرد را کش از باد طبع است و از خاک منظر. عنصری (ایضاً ص ٣٧). همیشه باد خداوند خسروان پیروز چنانکه هست ستوده به منظر و مخبر. عنصری (ایضاً ص ٨٣). شهم وبا قد و منظر و هنر بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٠). فریش آن منظر میمون و آن فرخنده تر مخبر که منظرها از او خوارند و در عارند مخبرها. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی چ ١ ص ٢). چون قوت این سلطان وین دولت و این همت وین مخبر کرداری وین منظر دیداری . منوچهری . گه منظر و قد صنمی را بکند پشت گه منظر و کاخ ملکی را کند اطلال . ناصرخسرو. چونانکه سوی تن دو در باغ گشادند یکسان شودت بر در جان منظر و مخبر. ناصرخسرو. گرت آرزوست صورت او دیدن و آن منظر مبارک و آن مخبر. ناصرخسرو. کز منظر او درگذر همی بر آب نشانی خطوط چین . ابوالفرج رونی . چون او را دیدند با چنان بها و منظر و ارج ... همگان سجده بردند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧٦). شکر باید کرد شاهی را که او را کردگار چون پدر بر پادشاهی مخبر و منظر دهد. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ١٦١). منظر و مخبر به هم شایسته دارد چون پدر ملک را زینت همی زآن منظر و مخبر دهد. امیر معزی (ایضاً ص ١٦١). خوبست همه سیرت او درخور صورت زیباست همه مخبر او درخور منظر. امیرمعزی . در... منظر بی مخبر... فایده بیشتر نباشد. (کلیله و دمنه ). تن آلوده گر ز نااهلی دور ماند از جمال و منظر تو. سنائی (دیوان چ مصفا ص ٧٢٤). عالی ابوالمعالی بن احمد آنکه اوست از مخبر آسمانی و از منظر آفتاب . انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ٢٠). وجود جود عدم گشت و نیست هیچ شکی که در جهان کرم کس ندید منظر جود. انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ١٤٧). گر منظر تو نور بر آیینه افکند روح القدس نماید از آن منظر آینه . خاقانی . این پیرزن ز دانه ٔ دل میدهد سپند تا دفع چشم بد کند از منظر سخاش . خاقانی . مهجور هفت ماهه منم زآن دو هفته ماه کز نیکویی چو عید عزیز است منظرش . خاقانی . روح شیدا شد ز عشق منظرش از نظر گو حرز شیدایی فرست . خاقانی . با منظر رایق و مخبر صادق سنت او عدل فرمایی . (سندبادنامه ص ٢٥٠). از منظر و مخبر او سایه بر آفاق انداختی . (مرزبان نامه چ قزوینی ص ٣٤). تا گروهی را که از مهابت منظر ما رمیده باشند به لطافت مخبر آرامیده داریم . (مرزبان نامه ایضاً ص ٢٠١). منظر انیق و وجه جمیل در هیبت و حشمت صاحب منصب بیفزاید. (المعجم چ دانشگاه ص ٣٥٩). ترک به شجاعت و خدمت شایسته و حسن منظر ممتاز باشند. (اخلاق ناصری ). ای مخبر تو گاه بیان گلستان طبع وی منظر تو وقت عیان نوبهار چشم . کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ١١٥). آن ملک خلق ملک خلق که آراست خدای منظر و مخبر زیباش ز هم نیکوتر. کمال الدین اسماعیل (ایضاً ص ٤٢). چون تو برگردی و برگردد سرت خانه را گردنده بیند منظرت . مولوی . چندین هزار منظر زیبا بیافرید تا کیست کو نظر ز سر اعتبار کرد. سعدی . گر دیگران به منظر زیبا نظر کنند ما را نظر به قدرت پروردگار اوست . سعدی . نیکم نظر افتاد بر آن منظر مطبوع کاول نظرم هر چه وجود از نظر افتاد. سعدی . این چه طلعت مکروه است و... و منظر ملعون . (گلستان سعدی ). ازنکوخلقی و زیباخلقی اندر چشم خلق خوش نیکو همچو منظر منظرش چون مخبر است . ابن یمین . من گدا و تمنای وصل او هیهات مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست . حافظ. - پاکیزه منظر ؛ زیباروی . خوبچهر : گر قدر خود بدانی قربت فزون شود نیکونهاد باش که پاکیزه منظری . سعدی . - خوب منظر ؛ رجوع به همین کلمه شود. - خورشیدمنظر ؛ خورشیدچهره . زیبارو : عوض را پسری بود خورشیدمنظر محمدنام . (حبیب السیر چ قدیم تهران ج ٣ جزو ٤ ص ٣٢٣). - خوش منظر ؛ رجوع به همین کلمه شود. - صباحت منظر ؛ زیبایی روی . (یادداشت مرحوم دهخدا). - کریه المنظر ؛ زشت و بدشکل و بدهیکل . (ناظم الاطباء). رجوع به ترکیب بعد شود. - کریه منظر ؛ بدشکل . زشت صورت . زشت روی : این موش کریه منظر... همه روز مقابح سیرت و مفاضح سریرت تو در پیش همسایگان حکایت می کند.(مرزبان نامه چ قزوینی ص ١٤٧). رجوع به منکرمنظر و ترکیب قبل شود. - کی منظر ؛ شاه دیدار : به پیمان شکستن نه اندر خوری که شیر ژیانی و کی منظری . فردوسی . - لطیف منظر ؛ خوش دیدار. خوش اندام . زیباروی : آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنم سیر نمی شود نظر بس که لطیف منظری . سعدی . - ماه منظر ؛ ماهروی . ماه طلعت . زیباروی : باحورپیکران ماه منظر شراب ارغوانی بر سماع ارغنونی نوشند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ١٠٧). کنیزکان ماه منظر ودختران زهره نظر را دید به یمین و یسار تخت ایستاده .(مرزبان نامه چ قزوینی ص ٢٤٨). رجوع به ماه منظر شود. - منکرمنظر ؛ کریه منظر. زشت چهره . زشت اندام . زشت روی : فرزند این دهر آمده ست این شخص منکرمنظرش چون گربه مر فرزند را می خورْد خواهد مادرش . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٢١٨). - مهیب منظر ؛ که اندام و پیکری خوف انگیز دارد : پیلی پدید آمد عظیم هیکل جسیم پیکر مهیب منظر. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ١٧٤). - نیکومنظر . رجوع به همین کلمه شود. ◄ دریچه که بر سر بام و غیره باشد چرا که دریچه جایی است که در آنجا نشسته نظر به اطراف می کنند. (از غیاث ) (از آنندراج ). دریچه و یا جای بلند و مرتفعی که از آنجا اطراف را می نگرند. (ناظم الاطباء). جایی بلند یا مشرف به جاهای دیگر که نشینند نظاره را. خانه بر بلندی . خانه بر طبقه ٔ برین . قسمت مرتفع از قصر و کاخی چون ایوان بی در. (یادداشت مرحوم دهخدا) : به منظر آمد باید که وقت منظر بود نقاب لاله گشودند و لاله روی نمود. منجیک . هر بزرگی که سر از طاعت تو بازکشید سرنگون گشت ز منظر به چه سیصدباز. فرخی . منظر عالی شه بنمود از بالای دژ کاخ سلطانی پدیدار آمد از دشت لکان . فرخی . منظر او بلند چون خوازه هر یکی زو به زینتی تازه . عنصری . ای خداوندی که نزهت گرد لشکرگاه تست چتر ایوان است و پیلت منظر و فحلت رواق . منوچهری . وقت منظر شد و وقت نظر خرگاه است دست تابستان از روی زمین کوتاه است . منوچهری . بود سالیان هفتصد هشتصد که تا اوست محبوس در منظری . منوچهری . خداوند را بر منظرباید نشست و یحیی و پسرانش و دیگر بندگان را بنشانند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٢٤). برخاستم از جای و سفر پیش گرفتم نز خانه م یاد آمد و نز گلشن و منظر. ناصرخسرو. در آرزوی آنکه ببینی شگفتیی بر منظری نشسته وچشمت به پنجره . ناصرخسرو. پیش از این تا این مزورمنظرت ویران شود جهد کن تا بر فلک زین به یکی منظر کنی . ناصرخسرو. شخص جانم را یکی خوش منظر است که از آن منظر به گردون برپرم . ناصرخسرو. گه منظر و قد صنمی را بکند پست گه منظر و کاخ ملکی را کند اطلال . ناصرخسرو. بناهای بسیار در میان آب است و زمین دریا سنگ است و منظرها ساخته اند بر سر اسطوانهای رخام که اسطوانها در آب است . (سفرنامه ٔناصرخسرو طبع لندن ص ٢٤). صد نظر بر حال بنده بیش کرد تا ز خاک او را بر این منظر کشید. مسعودسعد. اینک از دولت و سعادت تو من ز حبس آمدم سوی منظر. مسعودسعد. ندیدم در همه گیتی از این فرخنده تر کاخی که هم عیوق را تخت است و هم خورشید را منظر. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ٢٤٧). به یک سوی این باغ خرم سرایی پر از صفه و کاخ و ایوان و منظر. ازرقی . فلک کردار منظرها بر اطراف صنوبرها ارم کردار طارمها به کیوان برزده ایوان . عمعق (دیوان چ نفیسی ص ١٩١). ملک عمرو و زید را جمله به ترکان داده اند خون چشم بیوگان را نقش منظر کرده اند. سنائی (دیوان چ مصفا ص ٨٧). منظر و کاشانه پرنقش و نگار است مرترا چون بمیری هم بر آن کاشانه و منظر برند. سنائی (ایضاً ص ٩٣). عندلیب این نوایی در قفس اولیتری چون شدی طاووس جایت منظر و ایوان کنم . سنائی (ایضاً ص ٢٢٥). ای همه روی برخرام به منظر تا رهد دیده زین شب همه خالا. سنائی (ایضاً ص ٣٧٢). سهل است اگر به منظر من ننگری ازآنک منظور عالم ملکوت است مخبرم . سیدحسن غزنوی . هست آیینه ٔ رخ اقبال روح اورنگ و فر منظر تو. جمال الدین عبدالرزاق (دیوان چ وحید دستگردی ص ٣١٢). از برون تابخانه ٔ طبع یابی نزهتم وز ورای پالکانه ٔ چرخ بینی منظرم . خاقانی . اندیشه نردبان کند از وهم و برشود از منظر سپهر به مستنظر سخاش . خاقانی . در طاق صفه ٔ تو چو بستم نطاق خدمت جز در رواق هفت فلک منظری ندارم . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٢٨٢). بل حارس است بام و در کعبه را مسیح ز آن است فوق طارم پیروزه منظرش . خاقانی . ماهی ستاره زیورش هر هفت کرده پیکرش هر هشت خلد از منظرش دیدم میان قافله . خاقانی . بناهای مرتفع و سراهای عالی و منظرهای دلگشای به سقف مقرنس و طاق مقوس برکشیدند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ٤٢). گل از هر منظری نظاره می کرد قبای سبز را صدپاره می کرد. نظامی . ای بهار ماه منظر وی نگار باغ چهر گر همی پرسی که رویت باغ و منظرهست هست . (از لباب الالباب چ نفیسی ص ٨٩). از قضا دیدند عالی منظری بر سر منظر نشسته دختری . عطار. منظر حق دل بود در دو سرا که نظر بر شاهد آید شاه را. مولوی . گذشته تارک ایوانهای عالی او ز اوج منظر برجیس و طارم کیوان . عبید زاکانی . زهی صدر وزارت را ز رأی روشنت رونق کمینه منظر قدرت رواق طارم ازرق . ابن یمین . مرا که منظرحور است مسکن و مأوی چرا به کوی خراباتیان بود وطنم . حافظ. زمین آسمان منظر از منظرش در فتح بر ملک باز از درش . ظهوری (از آنندراج ). - سبزمنظر ؛ کنایه از آسمان نیلگون . سپهر کبود : تا چند بنگرند و بگردند گرد ما این شهره شمعها که بر این سبزمنظرند. ناصرخسرو. در نزهت و لطافت و رفعت نظیر او جایی نباشد ار بود این سبزمنظر است . ابن یمین . - طارم نه منظر ؛ فلک نهم : هر که منظور تو شد همچو ستاره ز شرف جایگاهش بر از این طارم نه منظر شد. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ٢٦٩). - فیروزه گون منظر ؛ منظر فیروزه گون : هوای قیرگون برچدنقاب قیرگون از رخ برآمدروز روشن تاب از فیروزه گون منظر. عمعق (دیوان چ نفیسی ص ١٥٣). رجوع به ترکیب منظر فیروزه گون شود. - منظر چشم ؛ کنایه از مردم دیده است . (برهان ) (آنندراج ). مردم دیده . (ناظم الاطباء).مردمک چشم : رواق منظر چشم من آشیانه ٔ تست کرم نما و فرودآ که خانه خانه ٔ تست . حافظ. - منظر سیمابگون ؛کنایه از آسمان : دارد از رفعت محل آنکه فراشان صنع مسند جاهش بر این سیمابگون منظر نهند. ابن یمین . - منظر فیروزه ؛ کنایه از آسمان کبود. سپهر نیلگون : روز چو برزد سر از جیب شب لاجورد منظرفیروزه را در زر و زیور گرفت . ابن یمین . رجوع به ترکیب بعد شود. - منظر فیروزه گون ؛ کنایه از آسمان نیلگون . سپهر کبود : یک سحر بهر تماشا رای عالی همتش ره سوی این منظر فیروزه پیکر برگرفت . ابن یمین . رجوع به ترکیب قبل و ترکیب فیروزگون منظر شود. - منظر مینا ؛ کنایه از آسمان کبود. سپهر نیلگون : تا عکس جامهاش فتاده ست بر زمین صحنش چو سقف منظر مینا پراختر است . ابن یمین . - منظر نیم خایه ؛ فلک . (فرهنگ رشیدی ). کنایه از آسمان است . (برهان ) (آنندراج ). - ◄ هر خانه ای که مانند طاق سازند زیرا شبیه است به نیم بیضه ٔمرغ . (فرهنگ رشیدی ). گنبد را نیز گویند. (برهان ) (آنندراج ). گر عظمت نهد چو جم منظر نیم خایه را خایه ٔ مورچه شود نه فلک از محقری . خاقانی (از رشیدی ). - هشت منظر . رجوع به همین کلمه شود. - هفت منظر ؛ کنایه از هفت فلک : از برای مقدم میمونش آیین بند صنع چار طاق هفت منظر در زر و زیور گرفت . ابن یمین . ◄ کاخ . (صحاح الفرس ). ◄ چشم انداز. دورنما. ج، مناظر. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ گاهی به معنی چشم باشد چرا که چشم محل خروج نظر و جای پیدا شدن بصر است . (غیاث ) (آنندراج ). نگاه و نظر چشم . (ناظم الاطباء).
منظر. [ م ُ ظَ ] (ع ص ) انتظارکشیده و گوش داده . (ناظم الاطباء). مهلت داده شده . ج، منظرون، منظرین : فیقولوا هل نحن منظرون . (قرآن ٢٠٣/٢٦). ماننزل الملائکة الا بالحق و ماکانوا اذاً منظرین . (قرآن ٨/١٥). قال انک من المنظرین . (قرآن ١٤/٧). ◄ درپس انداخته . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). رجوع به انظار شود.
منظر. [ م َ ظَ ] (اِخ ) دهی از دهستان بالاولایت است که در بخش حومه ٔ شهرستان تربت حیدریه واقع است . و ١٢٣٤ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).