منطبع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منطبع. [ م ُ طَ ب ِ ] (ع ص ) منقوش شونده . (غیاث ) (آنندراج ). نقش کرده شده . (ناظم الاطباء). ◄ سرشته . سرشته شده . مجبول : تجویف اول از دماغ که قابل است به ذات خویش مر جمله ٔ صورتها را که حواس ظاهر قبول کرده باشند و در ایشان منطبع شده . (چهار مقاله ص ١٣). خسرو از غایت رعیت پروری ... که طبع او بر آن منطبع بود نخواست که جزئیات احوال رعایا... بر او پوشیده بماند. (مرزبان نامه چ قزوینی ص ١٦٦). ◄ رام شده و دست پرورده و مطیع و فرمانبردار. ◄ فلزی که نرم و قابل کوفته شدن باشد. ◄ چاپ شده . (ناظم الاطباء).