منصف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منصف . [ م ِ / م َ ص َ ] (ع ص، اِ) چاکر. ج، مناصف . (منتهی الارب ) (از آنندراج ). خدمتگار. (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
منصف . [ م ُ ن َص ْ ص َ ] (ع ص ) به دو نیم کرده . دوبخش شده . (یادداشت مرحوم دهخدا) : قاضی امام فخر که فرزند آصفی با آصف سلیمان سیب منصفی . سوزنی (یادداشت ایضاً). رجوع به تنصیف شود. ◄ نزد محاسبان عبارت است از حاصل و نتیجه ٔ عمل تنصیف مانند چهار که حاصل تنصیف هشت است و آن را حاصل تنصیف و نصف هم گویند و نیز منصف اطلاق شود بر عددی که تنصیف در آن صورت می گیرد مانند مثال مذکور. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ می با نیمه آورده . (مهذب الاسماء). شراب که نصف آن سوخته باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). شرابی که نصف آن در پختن رفته باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). آب انگوری که نصف آن در پختن تبخیر شده باشد و حکم آن مانند حکم باذق است . (از تعریفات جرجانی ). آب انگوری که چندان طبخ گردد تا نیم از آن باقی ماند و به جوش آید و غلیظ گردد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). باده ٔبا نیمه آورده به جوشانیدن . شرابی که نیم آن به جوشیدن بخار شده است . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ در صحافی، نوعی از قطع کتاب را که نصف قطع بزرگ بوده است منصف می گفته اند. (یادداشت مرحوم دهخدا) : و مدایح او تازی و پارسی مجلدی منصف ضخم است . (تاریخ بیهق ).
منصف . [ م ُ ص ِ ] (ع ص ) داددهنده . (دهار) (آنندراج ). آنکه به عدالت و داد رفتار می کند و انصاف دارد و با انصاف و با داد و عدل و دادگر. (ناظم الاطباء) : منصف در دوام زند خاصه پادشاه انصاف تو دلیل بس است از دوام تو. ابوالفرج رونی (دیوان چ پروفسور چایکین ص ١٠٧). معطی و منصف خزانه ٔ حق منهی و مشرف هزینه ٔ جم . ابوالفرج رونی (ایضاً ص ٩١). روح او بر غیب واقف همچو لوح آسمان کلک او در شرع منصف، همچو خط استوار. سنائی (دیوان چ مصفا ص ٢١). صدرهااز عالمان و منصفان یکسر تهی است صدر در دست بخیل و ظالم و بطال ماند. سنائی (ایضاً ص ٨٦). ابیات من بخوان خط نوروزیم نویس انصاف ده که با حکما مرد منصفی . سوزنی . قلم منصف ترا خواند چرخ، حبل متین دولت و دین . انوری (دیوان چ مدرس رضوی ص ٧٠٨). هر عالم محقق و منصف مدقق ... داند که این غایت ابداع است . (منشآت خاقانی چ محمد روشن ص ١٧٦). منصف که به صدق نفس خود را خائن شمرد امین شمارش . خاقانی . منصفان، استاد دانندم که از معنی و لفظ شیوه ٔ تازه نه رسم باستان آورده ام . خاقانی . و گر ز ظلم گله کرده ام مشو در خط که منصفی قسمی نو شنو به فصل خطاب . خاقانی . چون منصفی نیابی چه معرفت چه جهل چو زال زر نبینی چه سیستان چه بست . خاقانی . منصف، متنازع فیه را باصاحب خود مناصفه کند. (اخلاق ناصری ). تو بس لطیفی گستاخ با تو یارم گفت که از تو منصف تر هیچ نامدار نماند. کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص ٤٠٢). اگر صاحب نظری پاکیزه گوهری که منصف و مقصد باشد... (جهانگشای جوینی چ قزوینی ج ١ ص ٧و ٨). ز برنای منصف برآمد خروش که ای یار چند از ملامت خموش . سعدی (بوستان ). - منصف مزاج ؛ دادگر و عادل . منصف نهاد. (ناظم الاطباء). - منصف نهاد . رجوع به ترکیب بالا شود. - نامنصف ؛ بی انصاف : شتر گفت ای نامنصف ناپاک ... (مرزبان نامه چ قزوینی ص ٢٤٤). ◄ آنکه نصف چیزی را میگیرد. ◄ آنچه به نیمه می رسد. (ناظم الاطباء). رجوع به انصاف شود.