منشت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
منشت . [ م ُ ش َت ت ] (ع ص ) پراکنده و متفرق . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به انشتات شود. ◄ متمایز و جدا. (ناظم الاطباء).
منشت . [ م ِ ن ِ ] (اِ) در تداول عامه، رغبت . - منشت نشدن ؛مکروه و منفور داشتن چیزی را: منشتم نمی شود؛ یعنی چون دستهای آلوده بدان خورده یا مردمی پلشت کار و شوخگن آن را پخته و ساخته اند رغبت به خوردن آن نمی کنم . (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به منش و مَنِشت شود.
منشت . [ م َن ِ ] (اِ) منش . (یادداشت مرحوم دهخدا) : جز تو نزاد حوا و آدم نکشت شیرنهادی به دل و بر منشت . محمدبن مخلد سگزی (ازتاریخ سیستان ص ٢١٢). رجوع به منش شود.